گزیده ها

جرگه قومی دو سوی خط دیورند تلاش محیلانه امپریالیستی و ارتجاعی

در جریان برگزاری جلسات ” مجمع عمومی سازمان ملل متحد ” ، بوش سردمدار هیئت حاکمه امریکا ، کرزی و مشرف را به قصر سفید فرا خواند ، آنها را با هم  نشاند و طرح تشکیل ” جرگه قومی دو سوی دیورند ” را ، برای تامین ” صلح ” در افغانستان و پاکستان ، به آنها دیکته کرد . قرار است که این جرگه در اواسط و یا اواخر ماه قوس امسال با شرکت سران قومی دو سوی دیورند بر گزار گردد . پرویز مشرف و حامد کرزی نیز در این جرگه شرکت خواهند کرد .

این دو بعد از بازگشت به افغانستان و پاکستان با بی شرمی ادعا کردند که طرح تشکیل این جرگه ها از طرف آنها به میان آمده و در جلسه سه جانبه قصر سفید مورد تصویب قرار گرفته است . کرزی ادعا کرد که فکر ایجاد این جرگه بعد از ملاقات هایی که او با سران قومی ” مشرقی ” و ” جنوبی ” داشته است برایش ایجاد شد . کرزی هدف از برگزاری این جرگه را بحث روی چگونگی تامین امنیت و تقویت نهاد های مدنی در میان اقوام دو سوی خط دیورند اعلام کرد .

اما پرویز مشرف بعد از بازگشت به پاکستان ادعا کرد که پیشنهاد تشکیل این جرگه قومی توسط او مطرح شده و بوش و کرزی آنرا پذیرفته اند . مشرف قرار دادی را که قبلا حکومت پاکستان با سران قومی وزیرستان جنوبی به امضا رسانده است ، به عنوان یک نمونه موفق جرگه قومی یاد آوری کرده و اعلام نمود که هدف از برگزاری جرگه قومی دو سوی دیورند جدا ساختن پشتون ها از طالبان و تقویت سران قومی در برابر طالبان و القاعده از طریق ارائه خدمات اقتصادی و اجتماعی بیشتر به آنها و اقوام شان  است .

به این ترتیب کرزی و مشرف هر دو همان یک هدف و راه رسیدن به آنرا با الفاظ مختلف بیان کردند . لب و لباب طرح تشکیل جرگه قومی دو سوی دیورند ، تلاش برای سازماندهی سراسری سران قومی دو سوی دیورند از طریق خرید آنها است . این رشوه در قالب تهیه امکانات نظامی و تسلیحاتی برای ملیشه های قومی و ارائه کمک های اقتصادی و اجتماعی به قبایل و از طریق سران قومی پرداخت می گردد .

ظاهرا امپریالیست های امریکایی و متحدین شان امید وار اند که از این طریق ، آنها و دو رژیم دست نشانده و مزدور شان ، یعنی رژیم کرزی و رژیم مشرف ، قادر خواهند شد قبایل پشتون در دو سوی دیورند را وادارند که  مخالفت با آنها و دست نشاندگان و مزدوران شان را کنار بگذارند و دست از مقاومت بکشند .

خرید سران قومی خود فروخته از طریق تطمیع و تمویل ، نیرنگی است که از زمان استعمار انگلیس تا حال مورد استفاده مستعمره چیان و امپریالیست های اشغالگر و دست نشاندگان و مزدوران شان بوده است . استعمار گران انگلیس نه تنها در سال های اشغال و مستعمره سازی افغانستان بلکه در جریان تحریکات پشت پرده آخوند ها و سران قومی علیه امان الله خان نیز مداوما از این نیرنگ استفاده می کردند .

بعد از کودتای هفت ثور و تجاوز سوسیال امپریالیست ها به افغانستان و اشغال این کشور توسط آنها ، بخش مهمی از ” جبهه ملی پدر وطن ” مربوط به رژیم دست نشانده کارمل را خوانین و متنفذین قومی رشوت خور تشکیل می دادند . گروه های ملیشه که از سوی اشغالگران سوسیال امپریالیست و دست نشاندگان شان در نقاط مختلف افغانستان بر پایه پیوند های قومی ایجاد شده بودند ، جنایتکار ترین قوماندان ها و افراد مسلح را در بر می گرفتند و ” کارروایی ” های شان زبانزد خاص و عام بود و هست . این پلان  در زمان ” مشی مصالحه ملی ” رژیم نجیب خصلت سرتاسری گرفت ، تا آن حدی که تقریبا تمامی خوانین و متنفذین قومی و اکثریت قوماندان های جهادی به ” پروتوکولی ” های رژیم مبدل گردیدند .

پرویز مشرف توافق با سران قومی وزیرستان جنوبی را به عنوان ثمره موفق یک جرگه قومی قلمداد می کند ، کما اینکه در افغانستان نیز درین راستا یک نمونه سازی صورت گرفته است و آن توافق با جرگه قومی ولسوالی موسا قلعه ولایت هلمند است .

برای اینکه به روشنی چگونگی ، هدف و نتیجه جرگه قومی دو سوی دیورند را بیان کرده باشیم ، ضرور است که همین دو نمونه به وقوع پیوسته در پاکستان و افغانستان را مورد توجه قرار دهیم .

وزیرستان در قسمت جنوبی ” صوبه سرحد شمال مغربی ” پاکستان واقع است ، یک منطقه نیمه خود مختار است و به دو قسمت وزیرستان شمالی و وزیرستان جنوبی تقسیم می گردد . دو قبیله معروف ” وزیر ” و ” مسعود ” در این منطقه زندگی می کنند .

این منطقه پس از امضای معاهده دیورند میان انگلیس ها و عبدالرحمان خان از افغانستان جدا شده و به هند برتانوی تسلیم داده شد . اما وزیرستان در طول دوران تسلط استعمار انگلیس بر شبه قاره هند ، دست از مقاومت علیه انگلیس ها نکشید و تا آخر به عنوان یک ” منطقه نا آرام ” باقی ماند .

علیرغم اینکه وزیرستان همانند سائر مناطق قبایلی آنطرف خط دیورند ، پس از تشکیل پاکستان ، بصورت رسمی جزء قلمروپاکستان محسوب گردید ، اما روابط نزدیک وزیرستانی ها با اقوام اینطرف خط دیورند در افغانستان و روابط نزدیک سران قومی ” وزیر ” و ” مسعود ” با دولت افغانستان دوام کرد .

پس از اشغال افغانستان توسط سوسیال امپریالیست ها ، وزیرستان از طریق افسران نظامی عالیرتبه پشتون نسب پاکستانی مثل جنرال اختر عبد الرحمان و جنرال حمید گل مومند به یکی از مراکز مهم پشت جبهه برای مجاهدین افغانستان و همچنان مجاهدین ” داوطلب ” عرب و غیر عرب خارجی تبدیل گردید ، در عین حالیکه بعضی از سران وزیر و مسعود روابطی با رژیم کابل و سوسیال امپریالیست ها نیز داشتند .

بعد ها ، منطقه وزیرستان نقش مهمی در تشکل و سازماندهی اولیه جنبش طالبان در پاکستان ، بازی کرد و در دوره حکومت طالبان کماکان به عنوان یک مرکز تجمع پشت جبهه برای آنها و مجاهدین خارجی متحد شان باقی ماند .

مشکل وزیرستان از موقعی شروع شد که رژیم مشرف به دستور اربابان امریکایی و انگلیسی اش ، رژیم طالبان را از پشت خنجر زد و بصورت یکی از مشمولین ” جنگ ضد تروریزم ” در آمد .

لشکر کشی اردوی پاکستان بر وزیرستان یک جنگ تقریبا دو ساله را بالای قبایل وزیر و مسعود تحمیل نمود که ثمره آن بیشتر از یک هزار کشته و ویرانی های وسیع در این منطقه بود . ساحه اصلی تمرکز این جنگ ها در منطقه وزیرستان جنوبی بود . اوایل بهار گذشته حکومت پاکستان در اثر امضای یک موافقتنامه با سران قومی وزیرستان جنوبی نیروهای نظامی مربوط به اردوی پاکستان را از این منطقه بیرون کشید و کنترل منطقه را به سران و ملیشه های قومی سپرد .

در این موافقتنامه سران قومی وزیرستان جنوبی متعهد شده اند که امنیت منطقه شان را خود تامین می کنند ، به جنگجویان خارجی در منطقه شان اجازه فعالیت نمی دهند و همچنان اجازه نمی دهند که از منطقه شان بالای افغانستان حمله صورت بگیرد . درمقابل حکومت پاکستان تعهد سپرده است که از طریق سران قومی ، ملیشه های قومی وزیر و مسعود را از لحاظ تسلیحات ، تجهیزات و معاش تامین کنند و پروژه های اقتصادی و اجتماعی منطقه را تمویل نمایند .      

فتوا نامه ملا عمر رهبر طالبان در زمستان گذشته که ” مجاهدین ” را از جنگ با اردوی پاکستان منع می کرد و از آنها می خواست که تمام توان و قوت شان را بر روی ” جهاد ” در افغانستان متمرکز کنند ؛ زمینه مساعدی برای امضای موافقتنامه میان حکومت پاکستان و سران قومی وزیرستان فراهم نمود . در واقع قبل از آنکه این موافقتنامه به امضا برسد ، از اواخر زمستان و اوایل بهار گذشته ، ” مجاهدین ” محلی و خارجی مستقر در وزیرستان عمدتا متوجه افغانستان شده و از آن منطقه خارج شده بودند .

سران قومی وزیرستان که حکومت پاکستان با آنها موافقتنامه امضا کرده است ، صرفا با حکومت پاکستان ارتباط ندارند بلکه هم اکنون نیز روابط محکمی با طالبان دارند . حکومت پاکستان از این موضوع بیخبر نیست و در واقع آنرا می پذیرد ، چرا که اجرای خود نقشه طرح شده توسط امپریالیست های امریکایی و انگلیسی بدوا موجودیت چنین روابطی را می پذیرد و برای قطع آن در آینده می کوشد .

از جانب دیگر ، اگر نمونه موسا قلعه ولایت هلمند در خطوط کلی با نمونه وزیرستان جنوبی کاملا منطبق نباشد ، لا اقل تا حدود زیادی ، مشابه است . درین ولسوالی قوای انگلیسی شامل در ناتو ، برای چند ماه اول سال جاری ، جنگ علیه نیروهای طالبان را پیش می برد . با تشدید بیشتر جنگ و تحمل تلفات ، قوای انگلیسی نتوانست در موسا قلعه تاب بیاورد . توافق با سران قومی در موسا قلعه ، برای تامین امنیت ولسوالی توسط خود شان ، اساسا توسط رژِیم کرزی صورت نگرفت ، بلکه مستقیما خود قوای انگلیسی به این کار مبادرت کرد .

موافقتنامه موسا قلعه که منجر به خروج قوای انگلیسی از آنجا و تسلیم دهی مسئولیت ” تامین امنیت ” به ملیشه قومی گردید ، در واقع توافقی میان قوای انگلیسی ، طالبان و مافیای مواد مخدر بود . درینجا نیز وضعیت همانگونه است که فعلا در وزیرستان جنوبی است ، یعنی سران قومی از یکجانب از قوای اشغالگر و رژیم دست نشانده امکانات تسلیحاتی و جنسی و پولی می گیرند و از جانب دیگر روابط محکمی با طالبان دارند . البته روابط سران قومی با طالبان در موسا قلعه نسبت به روابط سران قومی وزیرستان جنوبی با طالبان ، گسترده تر وعمیق تر است و به یک معنی سران قومی در واقع همان طالبان و قاچاق بران مواد مخدر در منطقه هستند .

به این ترتیب در هر دو منطقه وزیرستان و موسا قلعه ، اگر از یکجانب طالبان ادعای موفقیت دارند و این تا حدی درست است ؛ ولی از جانب دیگر، پایه های اجتماعی وافراد فعلی مرتبط با آنها تا حدی به طرف سازش و مصالحه با رژیم مشرف ، قوای اشغالگر و رژیم دست نشانده در افغانستان نیز کشانده شده است .

در این نمونه ها ، تا جائیکه به رژیم مشرف ، اشغالگران امپریالیست و رژیم کرزی مربوط است ، همان هدفی دنبال شده است که صبغت الله مجددی در قالب کمسیون تحت رهبری اش انجام می دهد . فرقی که میان این دو نمونه وجود دارد ، علم کردن انگیزه های متفاوت در کشاندن روابط طالبان و پایه های اجتماعی آنها به سوی اشغالگران و رژیم دست نشانده در افغانستان و یا کشاندن شان به سوی رژیم مشرف است .

کمسیون تحت رهبری صبغت الله مجددی با استفاده از موقعیت مذهبی ” حضرت ” و توسل به انگیزه های مذهبی تسلیم طلبانه پایه های اجتماعی و روابط طالبان را به سوی رژیم کرزی و تسلیم طلبی در قبال قوای اشغالگر می کشاند ، اما در نمونه های وزیرستان جنوبی و موسا قلعه ” پشتونولی ” بیشتر نقش بازی می کند و نمونه هایی از وحدت پشتون ها ارائه می گردد که در آن هم کشتار پشتون ها و خانه خرابی در مناطق پشتون نشین متوقف می گردد ، هم اسلام حفظ می شود  و هم سود حاصله از دریافت امکانات مالی از رژیم مشرف ، قوت های اشغالگر در افغانستان و رژیم دست نشانده کرزی و توام با آنها پول های بدست آمده ازکشت کوکنار و تولید و قاچاق تریاک و هروئین ، سر به میلیارد ها دالر میزند . هم پشتونولی ، هم مسلمانی و هم دنیا داری ! یگانه کاری که باید از آن صرفنظر گردد ” جهاد ” علیه اشغالگران امریکائی و انگلیسی و متحدینشان است .

اگر این ” نقشه راه ” امپریالیستی و ارتجاعی را با توجه به ارائه نقشه جدید منطقه از سوی حلقاتی از اردوی امریکا و متحرک شدن نیروهایی مثل حزب عوامی ملی پاکستان ، که تا دیروز ” منافع ملی ” پشتون ها را در وابستگی با سوسیال امپریالیست ها و تسلیم طلبی در قبال آنها جستجو می کرد و امروز آن را در وابستگی با امپریالیست های امریکایی و انگلیسی و تسلیم طلبی در قبال آنها جستجو می کند ، مد نظر قرار دهیم ، به نحو روشن تر و واضح تر می توانیم چوکات کلی آن را ترسیم کنیم .

طرح برگزاری جرگه قومی دو سوی دیورند در واقع تلاشی است برای قرار دادن شوونیزم و ناسیونالیزم پشتون در افغانستان و پاکستان در مقابل ” اسلامیزم ” طالبان و قرار دادن ” ضرورت ” وحدت پشتون ها در مقابل مقاومت ” طالبان ” علیه اشغالگران و رژیم کرزی . درینجا منظور این نیست که ما ” طالبان ” را از شوونیزم ملی بری بدانیم . آنها در زمان حاکمیت شان خشن ترین سیاست شوونیستی را پیش بردند و اکنون نیز آنرا کنار نگذاشته اند . ولی هر چه باشد عنصر تعیین کننده در ایدئولوژی و سیاست طالبان پان اسلامیزم دیو بندی است و شوونیزم آنها عنصر بعدی و تابع را تشکیل می دهد .

بهر حال ، چنانچه می دانیم در زمان اشغال افغانستان توسط قوای سوسیال امپریالیستی ، آنها و دست نشاندگان شان به شدت تلاش می کردند که شوونیزم و ناسیونالیزم پشتون را در مقابل ” اسلامیزم ” مجاهدین قرار دهند ، اما در نهایت در این بازی شکست خوردند . شوونیست ها و ناسیونالیست های پشتون طرفدار سوسیال امپریالیست ها و رژیم دست نشانده شان ، عاقبت نه در افغانستان توانستند کاری از پیش ببرند و نه هم در پاکستان . اینک این بازی بار دیگر توسط امپریالیست های امریکایی و انگلیسی و دست نشاندگان ، مزدوران و وابستگان شان در افغانستان و پاکستان براه افتاده است . اما چرا این ها یک بازی شکست خورده را تکرار می کنند و چه امید واری هایی برای موفقیت در این بازی دارند ؟

در زمان حضور قوای سوسیال امپریالیستی در افغانستان ، امپریالیست های امریکایی و بلوک تحت رهبری اش یکجا با دولت های ارتجاعی وابسته به آنها ، به نحو رسمی ، آشکار و با دست باز ، از مقاومت علیه قوت های اشغالگر و رژیم دست نشانده حمایت می کردند . فعلا چنین حمایت بین المللی امپریالیستی و ارتجاعی ای از مقاومت علیه اشغالگران امریکایی و متحدین شان و رژیم دست نشانده شان وجود ندارد تا طالبان و حزب اسلامی و گروپ هایی مثل گروپ حقانی از آن سود ببرند . اما گذشته از این مسئله عمومی بین المللی ، مسایل خاصی در رابطه با اسلام و ” جهان اسلام ” و شوونیزم و ناسیونالیزم پشتون نیز مطرح است .

در آن موقع تا جائیکه به تنظیم های اسلامی و مجاهدین تحت رهبری شان مربوط می شد ، آنها از جهاد علیه ” کفر کمونیزم ” دم می زدند و برنامه های اسلامی شان را در مقابل کمونیزم دروغین شوروی و دست نشاندگان بومی شان قرار می دادند . اما اکنون در افغانستان جمهوری اسلامی ” بر قرار ” است و امریکا نیز بهر حال یک قدرت ” کمونیستی ” نیست .

در آن موقع ، ” جهان اسلام ” عمدتا از ” مجاهدین ” حمایت می کرد ، اما فعلا از لحاظ رسمی بصورت عام و تام از رژیم دست نشانده حمایت می کند و از لحاظ عملی نیز عمدتا این حمایت وجود دارد . در آن وقت حاکم نظامی پاکستان ( ضیاء الحق ) و رژیم تحت رهبری اش ، علنا و وسیعا از ” مجاهدین ” حمایت می کردند ، اما حاکم نظامی کنونی پاکستان ( پرویز مشرف ) و رژِیم تحت رهبری اش ، خود در خط تقویت ناسیونالیزم پشتون قرار دارد و حتی ادعای پیشگامی در طرح جرگه قومی دو سوی دیورند را می نماید و مداوما نیز از حقوق پشتون ها در افغانستان داد سخن میدهد . در آن موقع جمهوری اسلامی ایران در سمت ” مجاهدین ” قرار داشت ، اما فعلا بصورت رسمی یکی از حمایت کنندگان رژیم کرزی محسوب می گردد . در آن موقع سلطنت اسلامی سعودی از ” مجاهدین ” حمایت میکرد ، اما اکنون بصورت رسمی پشت سر رژیم کرزی استاده است .

در آن موقع مسایل ملیتی به شدت تحت تاثیر مقاومت مشترک علیه اشغالگران سوسیال امپریالیست و دست نشاندگان شان قرار گرفته بود و برآمد ملموس برجسته ای نداشت ، در حالیکه نفاق ملیتی دامن زده شده از سوی سوسیال امپریالیست ها و بعد ها امپریالیست های روسی ، امپریالیست های امریکایی و اروپایی و قدرت های مرتجع منطقوی و همچنان جناح های مختلف ارتجاعی افغانستانی ، بعد از خروج قوای شوروی از افغانستان که کماکان دامن زده می شود به عنوان یکی از عوامل باز دارنده شکلگیری مقاومت وسیع کثیرالملیتی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده کنونی نقش منفی مهمی بازی می نماید .

در آن موقع ملیت های غیر پشتون دوش به دوش پشتون ها در مقاومت علیه اشغالگران سوسیال امپریالیست و رژیم دست نشانده شان سهم گرفتند ؛ اما اکنون چنین نیست و مقاومت ارتجاعی کنونی طالبان از بابت نفوذ به مناطق غیر پشتون در افغانستان با محدودیت های جدی مواجه است و شوونیزم غلیظی که آنها در زمان حاکمیت شان اعمال کردند ، اکنون به شدت دست و پای شان را از این بابت بسته است . در واقع ترس از همان شوونیزم غلیظ ، یکی از عواملی است که ملی – مذهبی و مذهبی – ملی های مرتجع غیر پشتون درافغانستان را وا میدارد که کماکان محکم به اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده بچسپند و حتی چهره سر شناسی از آنها مثل محمد محقق با کمال خوشی نقش یکی از دهل زن های ” اتن ملی ” جرگه قومی دو سوی دیورند را قبول نماید . این موضوعی است که ارگان نشراتی جمعیت اسلامی افغانستان ( نشریه مجاهد ) در شماره بیست و ششم دوره هفتم خود منتشره دهم عقرب 1385 ، به صراحت در مورد آن می نویسد :

” … دولت موجود توان سامان دادن به وضع نا به سامان فعلی را ندارد . بسیاری از کسانی که تا کنون خاموشند { مثلا خود شان } به خاطر آن نیست که امیدی به بهبود وضع در آینده دارند بلکه بیم از آن دارند که مخالفت شان با دولت موجود به نفع طالبان تمام شود . “

اما مهم تر از آن ، ترس از شوونیزم غلیظ طالبانی ، یکی از عواملی است که توده های ملیت های غیر پشتون را علیرغم نارضایتی شدید شان از وضع موجود ، فلج کرده و از حرکت و مقاومت جدی علیه اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده باز میدارد .

بهر حال یک نکته مسلم است و آن اینکه در سراسر مناطق پشتون نشین افغانستان و پاکستان به زحمت متنفذ قومی ای را می توان یافت که به یکی از جناح های سیاسی مرتبط نباشد . واقعیت مسلم این است که نیمه فئودالیزم دیگر فئودالیزم مستقل نیست ، بلکه فئودالیزم وابسته به امپریالیزم و قدرت های ارتجاعی خارجی و مراجع ارتجاعی قدرت در داخل کشور است . در سراسر مناطق پشتون نشین افغانستان سران قومی یا مرتبط به طالبان و نیروهای مشابه آنها مثل حزب اسلامی و گروپ حقانی هستند و یا مرتبط به گروه های مختلف رژیم کرزی ، مثل گروپ خاص خود کرزی ، گروپ ” باباِی ملت ” ، گروپ ” افغان ملت ” ، و در سطح پائین تری گروپ مربوط به ” خلقی ها ” .

اما سران قومی پشتون در پاکستان به چهار گروه تقسیم می شوند :

یک : گروپ مرتبط به احزاب اسلامی مدافع طالبان ، عمدتا جمعیت علماء اسلام تحت رهبری مولوی فضل الرحمان .

دو : گروپ مرتبط به احزاب ناسیونالیست پشتون مثل ” پشتونخوا نشنل عوامی پارتی ” تحت رهبری محمود خان اچکزی و ” نشنل عوامی پارتی پاکستان ” تحت رهبری اسفندیار ولی پسر خان عبدالولی خان و نواسه خان عبدالغفار خان .

سه : گروپ مرتبط به ” پیپل پارتی پاکستان ” .

این سه گروپ از جمله مخالفین پارلمانی فعلی پرویز مشرف هستند و در اپوزیسیون قرار دارند .

چهار : گروپ وابسته به احزاب مدافع رژیم پرویز مشرف که عمدتا مرتبطین به ” پاکستان مسلم لیگ ” را در بر می گیرد و همچنان گروپ انشعابی شیر پاو از ” پاکستان پیپل پارتی ” را نیز شامل می گردد .

ارسال نامه های خاص از طرف حامد کرزی ، به شخصیت های سیاسی سه گانه مطرح در میان پشتون های پاکستان یعنی مولوی فضل الرحمان ، اسفندیار ولی خان و محمود خان اچکزی در رابطه با تشکیل جرگه قومی دو سوی دیورند و کلا ” تامین امنیت ” در افغانستان ، بسیار معنی دار است . مولوی فضل الرحمان و جمعیت علماء اسلام تحت رهبری اش ، مدافع اصلی طالبان در پاکستان محسوب می گردد . محمود خان اچکزی و اسفندیار ولی خان و احزاب تحت رهبری شان ، در طول دوران مقاومت علیه سوسیال امپریالیست های شوروی و رژیم دست نشانده شان ، در پهلوی ” شوروی ها ” و رژیم کابل قرار داشت و از مدافعین پاکستانی” انقلاب ثور ” محسوب می شدند .

از جانب دیگر تشکیل گرد همایی توسط ” نشنل عوامی پارتی پاکستان ” تحت شعار ” وحدت پشتون ها ” در صوبه سرحد و شرکت محمود خان اچکزی و مولوی فضل الرحمان در این گرد همایی در پهلوی رئیس این حزب یعنی اسفندیار ولی خان نیز بسیار معنی دار است .

بطور خلاصه باید گفت که هدف از براه انداختن این حرکت ها ، در راس قرار دادن شوونیزم و ناسیونالیزم پشتون ( شوونیزم در رابطه با افغانستان و ناسیونالیزم در رابطه با پاکستان ) و ” ضرورت ” تامین وحدت میان پشتون های دو سوی خط دیورند است .

هر یک از طرف های شرکت کتتده در این بازی چند جانبه هدف خاص خود را تعقیب می کند . امپریالیست های امریکایی ومتحدین شان در ناتو و جناح کرزی در رژیم دست نشانده ، هدف شان دامن زدن به شوونیزم و ناسیونالیزم پشتون در میان پشتون ها برای مقابله با پان اسلامیزم طالبان و کمرنگ ساختن آن است . در عین حال امپریالیست های امریکایی و انگلیسی و جناح کرزی تشدید بیشتر دعوای خط دیورند با پاکستان را نیز دنبال می کنند . رژیم پرویز مشرف در عین حالیکه دستور ارباب را تعقیب می کند ، تاثیر گزاری بیشتر سیاسی پاکستان در امور افغانستان و یافتن فرصت رسمی برای این تاثیر گزاری را مد نظر قرار داده است . طالبان و مدافعین نزدیک پاکستانی آنها مثل جمعیت علماء اسلام با قرار گرفتن در موقعیت نا مساعد ناشی از همسویی و هم آوازی نسبی میان رژیم مشرف ، رژیم کرزی ، بخش نسبتا مهمی از متنفذین پشتون پاکستان و اشغالگران امپریالیست در مورد ” ضرورت ” وحدت پشتون ها ، تا حد معینی با فشار برای شرکت در این بازی کشانده می شوند . اما آنها امید وارند که بتوانند ضرورت خروج قوای خارجی از افغانستان را در جرگه به میان بکشند .

اینکه طرف برنده و بازنده در این بازی چند جانبه بطور قطع چه کسانی خواهند بود ، از هم اکنون نمی توان بطور قطع چیزی گفت . این بازی تا حد معینی با دعوا بر سردیورند مرتبط است و همانند آن دعوا ، تیغ دو دمی است که می تواند فرق هر یک از طرفین بازی و حتی فرق هر دوی شان را بشگافد . متحقق شدن روشن و واضح این وضعیت به فاکتور ها و شرایط عینی و ذهنی مختلفی مربوط است . ولی شواهد نشان می دهد که ” پروسه آشتی ملی ارتجاعی ” آغاز شده میان ” مشران ” پشتون به نفع طالبان مقاومت کننده در مقابل اشغالگران و رژیم کرزی و نیروهای دیگر مشابه طالبان نخواهد بود . عدم تحریم این بازی امپریالیستی و ارتجاعی از سوی رهبری طالبان ، حزب اسلامی و گروپ حقانی ، نشاندهنده استعداد آنها برای قرار گرفتن در چنین موقعیت نا مساعدی هست .

علاوتا تشکیل جرگه قومی دو سوی خط دیورند می تواند تاثیرات معین دیگری نیز روی اوضاع افغانستان و همچنان پاکستان داشته باشد :

1 –  رژیم حاکم در پاکستان را رسما در مسایل مربوط به افغانستان داخل می نماید و به عبارت روشن تر حق مداخله در امور داخلی افغانستان توسط حکومت پاکستان را به رسمیت می شناسد . اما از جانب دیگر بی ثباتی در پاکستان را بیشتر از پیش دامن می زند . مثلا مبارزات مسلحانه ناسیونالیست های بلوچ علیه حکومت پاکستان را بیشتر پر و بال می دهد . بر علاوه احتمال جابجایی نیرو ها در انتخابات آینده پاکستان را بیشتر می سازد . اگر مدافعین اسلامی طالبان در انتخابات آینده پاکستان شکست بخورند و بخصوص در صوبه سرحد و بلوچستان ببازند ، نا مساعدت اوضاع برای شان بیشتر خواهد شد و بیشتر از پیش در پاکستان تحت فشار قرار خواهند گرفت و این موضوع خواهی نخواهی روی فعالیت های آنها در افغانستان نیز تاثیر خواهد گذاشت .

2  –  نزاع های ارتجاعی ملیتی در افغانستان را دامن می زند و کشمکش میان جناح شوونیست رژیم دست نشانده و جناح های ملی – مذهبی مرتجع غیر پشتون در درون رژیم را بیشتر می سازد . چنانچه تدویر این جرگه به تصمیاتی در مورد اعطای خود مختاری های بیشتری به سران قومی پشتون منجر گردد ، نه تنها تولید و تجارت مواد مخدر در افغانستان افزایش خواهد یافت بلکه تشکل دسته های مختلف ملیشه قومی لومپنیزم نظامی و ” جنگ سالاری ” را بیشتر از پیش گسترش داده و فساد گسترده در درون رژیم دست نشانده را تقویت و گستردگی خواهد بخشید و صفوف طالبان را نیز به سوی چنین فسادی سوق خواهد داد .  

واقعیت این است که تقویت سریع صفوف طالبان و گسترش فعالیت های شان ، به ویژه در مناطق جنوبی کشور ، در طی چند ماه گذشته ، عمدتا به نارضایتی شدید توده های مردم از اشغالگران و رژیم دست نشانده ، در شرایط نبود یک مقاومت ملی مردمی و انقلابی مطرح و قابل محاسبه در جامعه ، ارتباط میگیرد . قدر مسلم است که طرح تشکیل جرگه قومی دو سوی دیورند درینمورد نمی تواند کاری انجام دهد . این طرح بر مبنای نیازمندی های اساسی توده های مردم ، و به صورت مشخص توده های پشتون در افغانستان و پاکستان ، نه بلکه بر مبنای نیازمندی های اشغالگران و رژیم دست نشانده برای کشاندن هر چه بیشتر مرتجعین قومی دو سوی خط دیورند بطرف خود شان به میان آمده است . آنها ممکن است با پیشبرد این طرح قادر گردند تا حد معینی سران قومی پشتون را بطرف خود شان بکشانند و طالبان و سائر نیروهای مقاومت ارتجاعی را ضربت بزنند ، اما قادر نخواهند بود پایه های توده یی مقاومت علیه خود شان را در میان پشتون ها تضعیف نمایند ، کما اینکه روحیه مخالفت و مقاومت در میان توده های غیر پشتون در کشور را نیز بیشتر از پیش دامن می زند .

اما یک نکته مسلم است . ترجمه مبارزاتی عملی شرایط مساعد رو به رشد عینی برای مقاومت ملی مردمی و انقلابی و تبدیل ذهنیت های مخالف توده ها به عمل مبارزاتی فعال ، خود بخود حاصل نمی گردد . اوضاع افغانستان به گونه ای است که نباید عمدتا  به امید خیزش های مقاومت جویانه خود بخودی توده ها نشست . گرچه ممکن است اینجا و آنجا چنین خیزش هایی صورت بگیرد اما قادر نیست همانند زمان مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی به یک جنبش سرتاسری مبدل گردد . پیشاهنگ انقلابی و توده های پیشرو باید برای برپایی مقاومت ملی مردمی و انقلابی تدارک بچینند .

مسلم است که چنین کار تدارکاتی ای نیز باید هر چه اصولی تر و سریع تر دنبال گردد و با تمام قوت و توان برای به سر انجام رساندن موفقیت آمیز آن در ابعاد مختلف کار و پیکار صورت بگیرد ، در غیر آن خطر زایل شدن پتانسیل مقاومت جویانه توده ها به صورت جدی وجود دارد . با ” بی غم باشی ” و ” حرکت های سنگ پشتی ” نمی توان کاری را از پیش برد .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.