تز های تسلیم طلبانه پارلمانتاریست

گزیده ها

در نقد مختصری که از کتاب ” افغانستان الگوی دموکراسی امریکائی … ” نوشته ” آئیژ ” در شماره هشتم شعله جاوید به عمل آمد گفته شد که این کتاب بیان کننده نظرات یک شخص نیست ، بلکه نظرات یک جناح از بقیة الجیش ” ساما ” ، به عنوان یک سازمان منحله است . ملاحظاتی در مورد هر دو نکته این نتیجه گیری از طرف بعضی از خوانندگان شعله جاوید به عمل آمد ؛ یکی اینکه به قدر کافی روشن نیست که کتاب مذکور بیان کننده نظرات یک جناح از سامائی ها باشد و دیگر اینکه کاملا ثابت نیست که ” ساما ” دیگر به عنوان یک سازمان وجود نداشته باشد و منحل شده باشد .

در همان نقد مندرج در شماره هشتم شعله جاوید گفته شد که کتاب ” افغانستان الگوی دموکراسی امریکائی … ” توسط یکی از رهبران سابق سازمان منحله مذکور به مثابه بیان کننده نظرات و مواضعش در داخل و خارج پخش گردیده است . لذا به خوبی روشن بود که کتاب مذکور توسط یک شخص منفرد نوشته نشده است ، بلکه به جناحی از بقیةالجیش ” ساما ” تعلق دارد . همچنان بخوبی مشخص بود که ” ساما ” به عنوان یک سازمان سیاسی از چندین سال به اینطرف در مورد مسائل سیاسی هیچگونه موضعگیری ای به عمل نیاورده است ، منجمله در مورد تجاوز امپریالیست های امریکائی و متحدین شان بر افغانستان ، اشغال این کشور و ایجاد و شکلدهی یک رژیم دست نشانده . از این جهت این نیز روشن بود که ” ساما ” به عنوان یک سازمان زنده سیاسی دیگر وجود ندارد و منحل شده است .

خوشبختانه اخیرا نوشته ای به دسترس ما قرار گرفته است که نه تنها هر دو نکته فوق الذکر را صریحا ثابت می سازد ، بلکه مسائل ایدئولوژیک –  سیاسی مورد نظر در نقد مطروحه در شماره هشتم شعله جاوید را نیز بیشتر از پیش روشن میسازد .

در ابتدای نوشته ، این جمله به چشم میخورد : ” طرح تز های به سیمینار تشکیلات واحد اروپا ، به تاریخ 4 و 5 دسامبر 2004 . ” و عنوان آن است : ” تحلیل اوضاع جاری افغانستان و وظایف ما ” . از قرار معلوم این نوشته ابتدا در سیمینار مذکور بصورت سخنرانی مطرح گردیده و بعد ها بصورت تحریری مدون شده است . 

در صفحه نهم متن نوشته گفته می شود : ” سامای که مجید و یارانش هم ساختند شاید کس نسازد … ” و از هیچ سازمان گذشته و یا برحال دیگری ذکری به عمل نمی آید . سراسر متن نوشته نیز می رساند که این نوشته به ” ساما ئی ها ” تعلق دارد . بطور مشخص ، پخش این نوشته و کتاب ” افغانستان الگوی دموکراسی امریکائی … ” از یک کانال صورت گرفته است . در صفحه هفتم نوشته در مورد مسائل دموکراتیک گفته می شود که : ” شرح بیشتر این مسائل در کتابی تدوین شده است ” و در اخیر آن گفته می شود : ” من به زودی یک مقدار مسائل را به دسترس رفقا قرار می دهم که بخوانند . ” از این قرار کتاب ” افغانستان الگوی دموکراسی امریکائی … ” ممکن است قبل از سیمینار” سامائی ها ” در اروپا تدوین شده باشد ، ولی انتشارو پخش آن بعد ها صورت گرفته است .

در قسمت اخیر صفحه اول نوشته ادعا گردیده است که : ” سازمان ما هم بنیاد تحلیل های جامعه را بر این مبنا و اساس  پذیرفته و مطرح کرده است و خواستار حل ریشه ئی این تضاد به نفع طبقات محروم بوده و درین راستا بوجود آمده ، مبارزه کرده و قربانی های بی شمار داده است ، لذا یک سازمان مارکسیستی انقلابی است و اصول اعتقادی اش بر مبنای ماتریالیزم تاریخی و دیالیکتیک استوار است . ”  یعنی اینکه ” ساما ” یک سازمان مارکسیستی انقلابی موجود است .

اما متن نوشته نشان می دهد که این ادعا صحت ندارد . در مورد مارکسیست انقلابی بودن ” ساما ” در سطور بعدی این نوشته صحبت می کنیم . درینجا می بینیم که آیا واقعا ” ساما ” به عنوان یک سازمان سیاسی موجودیت دارد یا نه ؟

در صفحه هشتم نوشته گفته می شود : ” بحث روی این نیست که کار دموکراتیک نمی کنیم ، کار دموکراتیک را متناسب با پرنسیپ های خود می کنیم . اساس کار ما را یک تشکیلات مخفی زبده ، کوچک ولی سازنده تشکیل می دهد . او می تواند با تسمه های ارتباطی اش بسیار گسترده و در همه ابعاد کار کند … رفقا چنین کاری را به جمله نا ممکنات نگیرند . با پنجاه نفر مصمم و معتقد و با ده نفر حرفه ای از بین شان تغییر اوضاع تئوریک و اوضاع روانی موجود روشنفکر را ( نمی گویم کل توده ها را ) تضمین می کنم . “

همچنان در صفحه نهم نوشته آمده است : ” من معتقدم که ما باید در هر دو ساحه کار بکنیم . باید این کار را هدفمند جهت داد ، تنظیم کرد و رهبری نمود . این رهبری را به اعتقاد من فقط یک سازمان نخبه ی انقلابی میتواند به عهده بگیرد ، و این هم معجزه بکار ندارد . من باور ندارم که فقط به گذشته یک کسی می توانست کار انقلابی و سازنده بکند و تشکیلات بسازد ولی امروز کسی نمی تواند . امروز هم می تواند . منتها ممکن است همان طور که مانند حزب بلشویک لنین را کسی نتوانست بسازد ، سامای که مجید و یارانش هم ساختند کسی نسازد ، و سازمان دیگری را می سازند ، انقلابی امروز تشکیلات متناسب به امروز را باید بسازد و مطمئنا آنرا می سازد . ما دیگر نمی توانیم فقط به گذشته چشم داشته باشیم ، مگر با مرگ کارل مارکس جهان از تحول و تطورش باز ماند؟ “

و سر انجام در صفحه دهم نوشته با صراحت بیان گردیده است : ” سخن کوتاه ما می توانیم تشکیلات متناسب خود را بسازیم و در آن کار کنیم …. گره کار این است که یک مشی درست متناسب با اوضاع جامعه ی خود مان تدوین شود ، یک گروه مصمم و معتقد در تطبیقش حاضر به عمل شوند  …”

ده نفر حرفه ای نیست که نیست ، پنجاه نفر مصمم هم وجود ندارد ، مشی درست متناسب با اوضاع جامعه هم تدوین نشده است و یگ گروه مصمم و معتقد در تطبیقش که حاضر به عمل شود نیز وجود ندارد .  وقتی نه مشی وجود داشته باشد و نه تشکیلات ، سازمانی هم نمی تواند وجود داشته باشد .

و اما در مورد این ادعا که ” ساما ” یک سازمان مارکسیستی انقلابی است : سال ها قبل از امروز ، پس از آنکه قیوم ” رهبر ” در پشاور مورد سوء قصد و ترور قرار گرفت ، رادیوی بی بی سی با پخش این خبر ، ” ساما ” را یک سازمان کمونیستی و قیوم ” رهبر ” را یکی از رهبران کمونیست افغانستان خواند . نویسنده یا گوینده مضمون مورد بحث فعلی ( تحلیل اوضاع جاری افغانستان و وظایف ما ) بمثابه سخنگوی ” ساما ” فورا احساس مسئولیت نموده و در جریان یک تماس تیلیفونی با بی بی سی ، هر دو گفته رادیوی مذکور را رد نمود . او در ان صحبت تیلیفونی به رادیوی بی بی سی اعلام نمود که ” : ساما ” یک سازمان کمونیستی نیست بلکه یک سازمان ملی و دموکرات ضد شوروی است ؛ همچنان قیوم ” رهبر ” نه کمونیست بلکه یکی از رهبران روحانی مقاومت ضد شوروی است ، خانواده او مرتبه پیری و مرشدی دارد و این خانواده  در منطقه شمالی تعداد زیادی مرید و پیرو دارد . او به این ترتیب به صورت ضمنی حتی مجید را یکی از مرشدان روحانی و مرشد طریقت خواند . در همان وقت نیز بصورت درونی در ” ساما ” ادعا می گردید که این سازمان یک سازمان مارکسیستی است .

ادعای امروزی در مورد مارکسیست بودن  ” ساما ”  نیز  یک  ادعای  درونی است که در یک سیمینار مطرح شده است . هر چند نوشته ” تحلیل اوضاع جاری افغانستان و وظایف ما ” که این ادعا در آن مطرح گردیده است ، درونی باقی نمانده و توسط خود نویسنده و یا گوینده و یا سائر دست اندرکاران سیمینار مذکور اینطرف و آنطرف پخش گردیده و حتی بدست ما رسیده است ، اما بازهم ” چال بازی های سامائی ” در آن رعایت گردیده است . به این معنی که این نوشته بطور روشن هویت سازمانی مشخص ندارد . سال ها قبل از امروز ، رویزیونیست های حاکم بر چین به قیوم ” رهبر ” توصیه کرده بودند که ” باید رنگ خاکستری ساما را حفظ نماید ” . ازقرار معلوم هنوز هم این توصیه جدا رعایت می گردد و از بر آمد کمونیستی ( سرخ ) احتراز می گردد .

واما ببینیم که ادعای مارکسیست انقلابی بودن ” ساما ” بر چه پایه ای استوار است . بررسی دلایلی که این ادعا بر پایه آنها مطرح گردیده خود به روشنی نشان می دهد که ادعا کننده به عنوان یکی ازرهبران اصلی گذشته ” ساما ” و رهبر فعلی وزنده بقیة الجیش سازمان مذکور ، در مورد ابتدائی ترین مسائل مارکسیزم یعنی سه جزء مارکسیزم بی معرفت تشریف دارد . پس چگونه می تواند سازمان تحت رهبری اینگونه اشخاص یک سازمان مارکسیستی انقلابی محسوب گردد . تازه با تمام این فقر علمی خود را عقل کل می پندارد و دیگران را مبتلا به کمبود فهم و تجربه می داند .

در ابتدای نوشته گفته می شود که مارکس ماتریالیزم تاریخی را مبنا و اساس تحلیل و بررسی جامعه شناسی و تاریخ نگاری قرارداد . بعد دراین مورد توضیحاتی ارائه می گردد و برین مبنا ادعا می گردد که چون اصول اعتقادی ” ساما ” بر مبنای ماتریالیزم تاریخی و دیالیکتیک استوار است ، لذا یک سازمان مارکسیستی انقلابی است .  

فرض کنیم اصول اعتقادی ” ساما ” واقعا بر مبنای ماتریالیزم تاریخی و دیالیکتیک استوار باشد . آیا صرف بر این مبنا می توان گفت که این سازمان یک سازمان مارکسیستی انقلابی است ؟ نه ، زیرا که مارکسیزم به عنوان یک ایدئولوژی فرا گیر صرفا یک فلسفه نیست ، بلکه یک مکتب اقتصادی و یک مسلک سیاسی نیز هست . آموزش در مورد سه منبع و سه جزء مارکسیزم یکی از دروس ابتدائی و اولیه مارکسیزم است که در جنبش ما معمولا نوشته ” سه منبع و سه جزء مارکسیزم ” نوشته لنین اولین متن آموزشی در اینمورد بوده و هست . مطابق به متن این اثر ، برای مبارزین تازه وارد آموزش داده می شود که : مارکسیزم سه جزء دارد : فلسفه مارکسیستی ( ماتریالیزم دیالیکتیک و ماتریالیزم تاریخی ) ، اقتصاد سیاسی مارکسیستی و تئوری های سیاسی مارکسیستی ( سوسیالیزم علمی ) . 

چگونه است که نویسنده سند مورد بحث صرفا اصول اعتقادی مبتنی بر ماتریالیزم دیالیکتیک و ماتریالیزم تاریخی را نشانه مارکسیست بودن انقلابی می شمارد ؟ مگر وی اثر لنین را نخوانده و به دیگران آموزش نداده است ؟ شاید هم بار بار خوانده باشد و بار بار هم به دیگران آموزش داده باشد ؛ اما مفهوم آنرا درک نکرده است . چهل سال است که این شخص خود را مارکسیست می پندارد . او در طول این چهل سال ” تجارب ” فراوان اندوخته و سطح فهم خود را ارتقا داده است ! !  وای  بر حال  ” شاگردان ”  این استاد ! !

ولی واقعیت این است که اصول اعتقادی ” ساما ” مبتنی بر ماتریالیزم دیالیکتیک و ماتریالیزم تاریخی نبود و نیست . سازمانی که اصول اعتقادی اش مبتنی بر ماتریالیزم دیالیکتیک م ماتریالیزم تاریخی باشد ، تشکیل جمهوری اسلامی را هدف سیاسی اش اعلام نمی نماید و ” ساما ” اعلام کرد ؛ نه تنها در سطح ” جبهه متحد ملی ، بلکه در سطح خود ” ساما ” و در سندی بنام ” اعلام مواضع ساما ” که گویا درفش بیرونی آن محسوب می گردید . سازمانی که اصول اعتقادی اش مبتنی بر ماتریالیزم دیالیکتیک و ماتریالیزم تاریخی باشد ، ارگان مرکزی اش با ” بسم الله الرحمن الرحیم ” منقش و مزین نمی شود و در ارگان مرکزی ” ساما ” ( ندای آزادی ) چنین شد ؛ نه تنها در زمان رهبری ” تازه اندیشان ” و دوره اول نشراتی اش ، بلکه در زمان رهبری ” رهبر ” و در دوره دوم نشراتی اش نیز .  حتی هم اکنون بقیة الجیش این سازمان در فعالیت ها و حزب سازی های به اصطلاح دموکراتیک شان فراموش نمی کنند که برنامه هائی با بسم الله و تائید کننده جمهوری اسلامی افغانستان بیرون کنند .

حتی در همین نوشته مورد بحث فعلی می بینیم که از ماتریالیزم تاریخی حرف زده می شود و در مورد آن توضیحاتی داده می شود ، ولی از ماتریالیزم دیالیکتیک صرفا تذکری به عمل می آید . در حالیکه فلسفه مارکسیزم ماتریالیزم دیالیکتیک است و ماتریالیزم تاریخی بکار بستن اصول ماتریالیزم دیالیکتیک در مورد تاریخ جامعه بشری و تکامل آن محسوب می شود . درینجا یک رابطه میان عام و خاص وجود دارد . ماتریالیزم دیالیکتیک اساس عام اعتقادی فلسفی مارکسیزم است و ماتریالیزم تاریخی وجه خاص تطبیق این اساس عام در مورد خاص جامعه بشری . وقتی از اصول اعتقادی فلسفی یک سازمان مارکسیستی صحبت به عمل می آید ، در قدم اول  ماتریالیزم دیالیکتیک مطرح می شود و بعد ماتریالیزم تاریخی . اگر آن اساس مطرح نشود ، طرح این وجه خاص نیز استوار نیست .

مثلا بنیانگزاران اولیه سازمان مجاهدین خلق ایران به قول خود شان تحلیل مارکسیستی از تاریخ را می پذیرفتند ولی ماتریالیزم دیالیکتیک را قبول نداشتند . به این ترتیب در واقع تحلیل مارکسیستی آنها از تاریخ نیز در نهایت به ایدیالیزم آلوده می گردید .

در همان زمانی که بر آمد اسلامی در ابتدای تشکیل ” ساما ” به صورت یک برنامه اسلامی مطرح گردید ، جناح اسلامی ، سازمان مجاهدین خلق ایران را یک سازمان مارکسیستی می پنداشت . این جناح آن وقت استدلال می کرد که چون تحلیل و تجزیه سازمان مجاهدین خلق ایران مبتنی بر ماتریالیزم تاریخی است ، این سازمان یک سازمان مارکسیستی است . نویسنده یا گوینده ” تحلیل اوضاع جاری افغانستان و وظایف ما ” در آن وقت به همین جناح تعلق داشت . از قرار معلوم ، ایشان پس از گذشت حدود دو ونیم دهه ، تقریبا در همانجا قرار دارند و هنوز هم تشریح اصول اعتقادی مارکسیزم را از ماتریالیزم تاریخی می آغازند و در مورد ماتریالیزم دیالیکتیک کم لطفی دارند .

بحث ” نوشته ” در مورد تضاد اساسی جامعه نیز یک بحث ناقص است . در صفحه اول ” نوشته ” گفته می شود که : ” از نظر مارکس  مالکان عمده ی وسایل تولید از یکطرف و مولدان سلب مالکیت شده از طرف دیگر ، دو قطب اساسی جامعه وتضاد شان تضاد اساسی جامعه است . “

ما تا حال به چنین گفته ای از مارکس بر نخورده ایم . ضرورت آن بود که منبع و ماخذ این گفته مارکس نقل می شد .

به عنوان یک حکم کلی در مورد جامعه بشری باید صریحا گفته شود که دو قطب اساسی جامعه یکی نیروهای مولده است و دیگری مناسبات تولیدی و این حکم هم در مورد جوامع طبقاتی صادق است و هم در مورد جوامع غیر طبقاتی یعنی جامعه کمونیستی اولیه و جامعه کمونیستی آینده .

برین مبنا تضاد اساسی هر جامعه ای نیز تضاد میان نیروهای مولده و مناسبات تولیدی آن جامعه است .  تضاد اساسی یعنی تضاد در اساس جامعه ، یعنی تضاد در تولید که شامل نیروهای مولده و مناسبات تولیدی است .  

نیروهای مولده یک جامعه عبارت است از نیروی کار و وسایل تولید که شامل ابزار کار و محمول یا موضوع کاراست . مناسبات تولیدی عبارت است از مناسبات و روابطی که افراد جامعه در جریان تولید میان شان بر قرار می کنند .

در جوامع طبقاتی تضاد میان طبقات اصلی استثمارگر و تحت استثمار تبارز مهمی از تضاد اساسی آن جوامع است . در چنین جوامعی مبارزات طبقه تحت استثمار علیه طبقه استثمارگر موتور محرک تکامل این جوامع به مراحل بالاتر می باشد . دلیل این امر آن است که نیروی کار – یا به بیان دقیق تر طبقه دارنده اصلی نیروی کار که همان طبقه تحت استثمار است – عامل دینامیک انسانی با شعور و پویای نیروهای مولده است و ضرورت کل نیروهای مولده برای تغییر و تحول کیفی در مناسبات تولیدی از طریق مبارزات این طبقه به جریان می افتد .

مثلا جامعه سرمایه داری را در نظر بگیریم . نیروهای مولده در این جامعه ، نیروهای مولده جمعی است و تولید بصورت جمعی صورت می گیرد . ولی مناسبات تولیدی مبتنی بر مالکیت خصوصی سرمایه داران بر وسائل تولید و محصولات تولید است و همین امر باعث می شود که سرمایه داران درجریان تولید بتوانند نیروی کار کارگران را بخرند و آنرا نیز بصورت موقوته تحت کنترل خود و به عبارت دیگر در ملکیت خود در آورند . به این ترتیب تضاد اساسی جامعه سرمایه داری ، تضاد میان تولید جمعی و تملک خصوصی است . یک تبلور اصلی این تضاد اساسی ، تضاد میان سرمایه و کار ( سرمایه دار و کارگر ) است و تبلور اصلی دیگر آن تضاد میان انارشی و سازماندهی یعنی انارشی در سطح   کل  جامعه   و   سازماندهی   در موسسات جداگانه سرمایه داری که باعث بروز تضاد میان سرمایه داران می گردد . این موضوع در اثر انگلس ( انتی دورینگ ) به روشنی و بصورت مفصل توضیح و تشریح گردیده است . در عصر امپریالیزم تضاد میان خلق ها و ملل تحت ستم و امپریالیزم به عنوان شکل دیگری از تبلور تضاد میان تولید جمعی و تملک خصوصی تبارز می نماید و همچنان تضاد میان سرمایه داران ابعاد جهانی بخود می گیرد .

در بیانیه جنبش انقلابی انترناسیونالیستی از سه تضاد اصلی یا بزرگ جهانی نام برده می شود : تضاد میان قدرت های امپریالیستی ، تضاد میان امپریالیزم و ملل تحت ستم و تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی درکشور های امپریالیستی . بیانیه تاکید می کند که این تضاد ها در تضاد اساسی تولید سرمایه داری ریشه دارند . به عبارت دیگر تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی یکی از تبارزات اصلی یا بزرگ تضاد اساسی تولید سرمایه داری ( تضاد میان تولید جمعی و تملک خصوصی ) است .

برای روشن شدن بهتراین موضوع ، قسمتی از مبحث ” سه جزء مارکسیزم – لنینیزم – مائوئیزم ” در برنامه حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان را در اینجا نقل می کنیم . این قسمت در مورد ماتریالیزم تاریخی است .

” ماترياليزم تاريخي عبارت است از بكار بستن ماترياليزم دياليكتيك در مورد جامعه بشري و تكامل آن . ماترياليزم تاريخي بالاي نقش اساسي دو چيز تكيه مي نمايد :

     1 ـ توليد  و  تضاد  اساسي  آن  يعني تضاد ميان نيروهاي مولده و مناسبت توليدي .

     2 ـ رابطه متقابل ميان توليد و روبناي ايديولوژيك و سياسي جامعه .

     واقعيت اين است كه پيدايش زندگي اجتماعي با پروسه توليد اجتماعي تواُم بوده و بقايش به آن وابسته است . اما نيروهاي مولده فقط ميتوانند از طريق ورود انسانها به مناسبات توليدي معين وجود داشته و تكامل نمايند . تضاد ميان نيروهاي مولده و مناسبات توليدي در مرحله معيني از تكامل نيروهاي مولده آشكارا انتاگونيستي ميشود . ضرورت رشد بيشتر نيروهاي مولده اين الزام را به وجود مي آورد كه بايد يك تغيير ريشه يي و انقلابي در جامعه رخداده و مناسبات توليدي نويني جايگزين مناسبات توليدي كهن گردد . اين تغيير ريشه يي و انقلابي در جامعه در روبناي ايديولوژيك و سياسي براه مي افتد و حول مبارزه طبقاتي براي قدرت سياسي متمركز ميشود . در صورتيكه شرايط مادي لازم فراهم نباشد , ايديولوژي و سياست نمي توانند انقلاب به وجود آورند , اما همينكه شرايط مادي لازم بوجود آمد , روبنا ( ايديولوژي و سياست ) بصورت عرصه تعيين كننده نبرد طبقات و نيرو هاي مختلف سياسي در مي آيد و ايجاد تحول كيفي در روبنا به ضرورت عمده تكامل جامعه مبدل ميشود . ” ( مبحث سه جزء مارکسیزم – لنینیزم – مائوئیزم در برنامه حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان )

تعریف نظام حاکم فعلی بر افغانستان ، که در نوشته بصورت مستعمره – نیمه مستعمره – نیمه فئودال آمده است ، نیز یک تعریف غلط است . در زمان جنگ مقاومت ضد جاپان در چین ، چنین تعریفی برای نظام حاکم بر چین به عمل می آمد . دلیلش این بود که چین در آن وقت رویهمرفته به دو منطقه مجزا تقسیم شده بود . منطقه تحت تصرف قوای اشغالگرجاپانی و منطقه تحت کنترل خود چینی ها ، عمدتا گومیندان . منطقه تحت تصرف قوای اشغالگر جاپانی ، حالت مستعمراتی – نیمه فئودالی داشت ، ولی منطقه تحت کنترل گومیندان حالت نیمه مستعمراتی – نیمه فئودالی . وقتی رویهمرفته وضعیت چین مجموعا در نظر گرفته می شد ، مستعمره – نیمه مستعمره – نیمه فئودالی خوانده می شد . در زمان جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیزم شوروی در افغانستان ، این کشور نیز بصورت مستعمره – نیمه مستعمره – نیمه فئودال تعریف می گردید . دلیلش این بود که قوای اشغالگر سوسیال امپریالیستی هیچگاه نتوانست سراسر افغانستان را اشغال نماید . بخش تحت اشغال قوای شوروی حالت مستعمراتی داشت ، در حالیکه بخش تحت اشغال مقاومت از حالت نیمه مستعمراتی بر خوردار بود . در عین حال ، مناسبات نیمه فئودالی هم بر بخش تحت کنترل مقاومت حاکم بود و هم بر بخش تحت اشغال قوای شوروی .

اما شرایط فعلی چنین نیست و کل سر زمین کشور تحت اشغال قرار دارد و حاکمیت اشغالگران و دست نشاندگان شان سراسری است . در افغانستان فعلی حالت نیمه مستعمراتی وجود ندارد و این کشور ، یک کشور مستعمره – نیمه فئودال است . به عبارت دیگر افغانستان کاملا تحت اشغال قوای متجاوز امپریالیستی قرار دارد . ولی این اشغال کامل ، به آن مفهوم نیست که نویسنده سند مورد بحث از آن می فهمد .

در صفحه چهارم نوشته گفته میشود : ” جامعه شناسان اشغال کامل ، موقعیتی را میخوانند که اشغالگر بر روان اشغال شونده تسلط بیابد ، یعنی اشغال شونده اشغال را بپذیرد و آنرا به نحوی توجیه کند . هم اکنون متاسفانه امپریالیزم ما را با تطبیق پروژه های متعدد استعماری اعم از حاکمیت جهادی و طالب و بعد نیرنگ دموکراسی و باز سازی تا اندازه ی زیادی درین گرداب فرو برده است و بطور کاملا مشهود میبینیم و میشنویم که بسیاری از مردم و حتی جمعی از روشنفکران ما اشغال کشور و حضور نظامی ، سیاسی و اقتصادی امپریالیزم را لازمی و موجه می دانند . امپریالیزم نیز ازاین وضع بهره ی اعظمی می گیرد و هم اکنون در عرصه های گوناگون زندگی ما خود را چون اختاپوس پهن کرده است . ”  پس از توضیحاتی در مورد سلطه مستقیم امپریالیست ها بر عرصه های نظامی ، سیاسی ،اقتصادی و فرهنگی ، نوشته می افزاید : ” لذا امپریالیزم در تمام زمینه های زیر بنائی و روبنائی جامعه حضور دارد . نیروهای بومی که بمثابه متحد و دست اجرائی امپریالیزم عمل می کنند ، عبارت اند از : ارتجاع سلطنتی ، تکنوکراسی غرب زده وارتجاع مذهبی – که هریک ازین ها به نسبت های معینی به امپریالیزم تقرب دارند . فقط جناح کوچکی از ارتجاع مذهبی هم اکنون در تقابل  نسبی  با  امپریالیزم  امریکا  قرار گرفته است که از نظر تناسب قوا بهیچ صورت عمده و مهم نیست . بخش عمده ارتجاع مذهبی در زد و بند با امپریالیزم است . “

این درست است که ارتجاع سلطنتی ، تکنوکراسی غرب زده و بخش عمده ارتجاع مذهبی متحد اشغالگران اند . این نیز درست است که جمعی از روشنفکران ، که منظور از آن مطابق به زبان سامائی ، چپی ها است ، اشغال را پذیرفته اند و آنرا توجیه می کنند . این را نیز فعلا درست فرض می کنیم که بسیاری از مردم نیز حضور نظامی ، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی امپریالیزم را لازمی و موجه می دانند . اما در طرف دیگر ، بخش غیر عمده ارتجاع مذهبی در تقابل نسبی با اشغالگران قرار دارد ، جمعی از روشنفکران با اشغالگران مخالف اند و همچنان فرض می کنیم که از میان مردم فقط کمی از آنها اشغال را نمی پذیرند . حتی در چنین صورتی نیز  موقعیتی که اشغالگران بر روان اشغال شوندگان تسلط مطلق داشته باشند وجود ندارد ، یعنی تمام اشغال شوندگان اشغال را نپذیرفته اند و آنرا به نحوی توجیه نمی کنند . لا اقل اقلیتی وجود دارد که نظرا و عملا با اشغالگران مخالف اند و اشغال را قبول ندارند .

اما واقعیت این است که بسیاری از مردم با اشغالگران و دست نشاندگان شان موافق نه که مخالف اند . مثلا همین انتخابات پارلمانی رژیم دست نشانده را در نظر بگیریم . چرا تعداد بسیار کمی از مردم در این انتخابات سهم گرفتند ؟ به دلیل اینکه بسیاری از مردم  با این انتخابات  مخالف بودند و این نشانه ای از مخالفت کلی آنها با اشغالگران و رژیم دست نشانده شان است . یقینا مجموع این مخالفت ها تا حال به سطح مخالفت و مقاومت مسلحانه ارتقا نیافته است و برای دست یافتن به این ارتقای مبارزاتی باید به سختی مبارزه کرد ، اما واقعا وجود دارد . این مخالفت ها است که همه روزه بصورت حرکت های توده ئی اعتراضی در نقاط مختلف کشور خود را نشان می دهد . در واقع بر پایه همین مخالفت ها است که در شرایط نبود یک مقاومت جنگی ملی مردمی و انقلابی ، طالبان آبروباخته و ناکام شده در آزمون عملی قدرت ، دوباره موفق می گردند از میان مردم سرباز گیری نمایند و فعالیت های جنگی شان را تشدید بخشند .

ادعای نویسنده در مورد اینکه دیده و شنیده  که بسیاری از مردم با اشغالگران موافق اند ، در واقع تلاشی برای محق جلوه دادن تسلیم طلبی های خود و رفقایش است . شاید عمدی دروغ نگوید و واقعا چنین باوری داشته باشد . اما وقتی دیدگاه غلط و تسلیم طلبانه باشد و جوی که انسان در آن قرار داشته باشد نیز جو تسلیم طلبانه ، انسان غلط می بیند و غلط می شنود و در نتیجه به برداشت های غلط می رسد و برداشت های غلط گذشته اش نیز بیشتر از پیش تقویت می گردد . 

غلطی یا غلطی های دیدگاه نویسنده را در چه چیز هائی می توان دید ؟

غلطی های بسیاری از این دیدگاه را در سطور قبلی این نوشته ، نشانی کردیم و اینک به چند مورد دیگرآن اشاره میکنیم : 1– عدم ایستادگی روی مائوئیزم و حتی اندیشه مائوتسه دون : در یکجای نوشته گفته می شود که ” ساما ” یک سازمان انقلابی مارکسیست است و گفته نمی شود که ” ساما ” یک سازمان انقلابی مارکسیست – لنینیست یا مارکسیست – لنینیست – مائوتسه دون اندیشه یا مائوئیست است . حتی وقتی نوشته از جنبش بین المللی حرف می زند ، جنبش جهانی مارکسیستی – لنینیستی می گوید و نه جنبش جهانی مارکسیستی – لنینیستی – مائوتسه دون اندیشه یا مائوئیستی . این اصطلاحات کلمات بی جان نیستند و بکار بردن یا نبردن آنها معانی و مفاهیم خاصی را افاده می نماید . در افغانستان تا حال تشکیلاتی بنام سازمان یا حزب کمونیست ( مارکسیست ) وجود نداشته است . رویزیونیست های خلقی و پرچمی خود شان را کمونیست ( مارکسیست – لنینیست ) به حساب می آوردند که نبودند . جنبش مائوئیستی افغانستان بر مبنای دفاع از موضعگیری حزب کمونیست چین یعنی حزب تحت رهبری مائوتسه دون ، در مبارزه علیه رویزیونیزم و سوسیال امپریالیزم شوروی ، بوجود آمد و از همان ابتدا یک جنبش مارکسیست – لنینیست – مائوتسه دون اندیشه بوده است . مائوئیست های افغانستان از همان ابتدا عادت نداشته اند که ایدئولوژی شان را مارکسیزم یا مارکسیزم – لنینیزم بگویند ، بلکه همیشه مارکسیزم – لنینزم – اندیشه مائوتسه دون می گفته اند و هم اکنون مارکسیزم – لنینزم – مائوئیزم می گویند . به نظر می رسد که ” نویسنده ” به عنوان یکی از اعضای سازمان بنیانگزار جنبش مائوئیستی افغانستان ( سازمان جوانان مترقی )  فراموش  کرده  است  که  اگر جنبش ما به ایستادگی روی اندیشه مائوتسه دون نمی پرداخت ، نمی توانست و قادر نبود که با رویزیونیزم خلقی ها و پرچمی ها و سوسیال امپریالیزم شوروی مرز بندی نماید و به مبارزه علیه آنها دست بزند . در واقع بسیاری از انحرافات ” نوشته “، منجمله تسلیم طلبی آن در همین عدم ایستادگی روی اندیشه مائوتسه دون یا مائوئیزم ریشه دارد .

2 –  دید غلط در مورد مرحله فعلی انقلاب افغانستان : ” نوشته ” از مرحله فعلی انقلاب افغانستان بصورت انقلاب ملی – دموکراتیک یاد می نماید . یقینا مرحله فعلی انقلاب افغانستان مرحله ملی – دموکراتیک است . اما کمونیست ها ( مائوئیست ها ) میخواهند این مرحله ، انقلاب ملی – دموکراتیک طراز نوین یا بصورت مختصر انقلاب دموکراتیک نوین باشد . انقلاب دموکراتیک نوین در واقع همان انقلاب ملی – دموکراتیک است ولی با مضمون و شکلی که کمونیست ها ( مائوئیست ها ) از آن می فهمند و می خواهند در عمل پیاده نمایند . انقلاب دموکراتیک نوین آن انقلاب ملی – دموکراتیک است که تحت رهبری طبقه کارگر از طریق حزب پیشاهنگش براه می افتد و به پیروزی می رسد . فقط این انقلاب است و به بیان دیگر فقط اینگونه انقلاب ملی – دموکراتیک است که می تواند زمینه گذار به انقلاب سوسیالیستی را فراهم نماید .

در صفحه پنجم ” نوشته ” گفته می شود : ” بنا بر این تحلیل انقلاب ما کماکان انقلاب ملی – دموکراتیک است که باید طرد تجاوز و کوتاه کردن دست امپریالیزم و فئودالیزم را هدف مقطعی خود قرار دهد ، تا با گذار از آن به مرحله ی عالیتر یعنی سوسیالیزم عبور کند . تا اینجا طرح و تحلیل استراتژیک ماست … “

این موضعگیری ، یک موضعگیری غیر کمونیستی ( غیر مائوئیستی ) است . نه انقلاب ملی – دموکراتیک به خودی خود می تواند زمینه را برای گذار به انقلاب سوسیالیستی فراهم نماید و نه کوتاه کردن دست امپریالیزم و فئودالیزم . فقط انقلاب دموکراتیک نوین یعنی انقلاب ملی – دموکراتیک ضد امپریالیستی و ضد فئودالی تحت رهبری طبقه کارگر می تواند زمینه را برای گذار به انقلاب سوسیالیستی فراهم نماید . ( برای درک روشن تر و بیشتر این موضوع به مبحث ” جهتگیری انقلاب ” در برنامه حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان مراجعه شود .

خلاصه وقتی می بینیم که نویسنده اساسا کار دموکراتیک را به مفهوم کار دموکراتیک نوین در نظر ندارد و از کار دموکراتیک بصورت مجمل حرف می زند متوجه می شویم که بکار برد اصطلاح انقلاب ملی – دموکراتیک توسط وی صرفا ناکافی نه بلکه انحرافی است . اینکه در سراسر سخنرانی در یک سیمینار متشکل از سامائی ها حتی یکبار از انقلاب دموکراتیک نوین نام برده نمیشود ، نشاندهنده این است که گوینده اصلا عادت ندارد این اصطلاح را بکار برد . معنی حقیقی این عدم عادت گوینده این است که او اصلا به دموکراسی نوین نمی اندیشد . او یقینا به عنوان یکی از اعضای  سازمان  جوانان  مترقی  بخاطر دارد که وقتی در نشست عمومی دوم سازمان موضعگیری علیه رویزیونیزم و سوسیال امپریالیزم شوروی به تصویب رسید و رسمیت یافت ، در هر جائی از برنامه سازمان که کلمه دموکراسی آمده بود ، صفت نوین را به آن علاوه کردند . بدون این تشخص ، صف جنبش مائوئیستی از صف رویزیونیست های خلقی و پرچمی نمی توانست جدا گردد .

3 —  عدم درک تفاوت کیفی میان فئودالیزم و نیمه فودالیزم : درصفحه پنجم ” نوشته ” از تضاد میان خلق افغانستان و فئودالیزم حرف زده می شود ، در حالیکه در اخیر صفحه چهارم آن ، افغانستان با تاکید کشوری مستعمره – نیمه مستعمره و نیمه فئودالی خوانده شده است .  در مورد فرمولبندی غلط مستعمره – نیمه مستعمره بیشتر صحبت نمی کنیم و به همان گفته های قبلی اکتفا می کنیم . ولی درینجا روی سلطه نیمه فئودالیزم مکث می کنیم . اگر بر افغانستان نیمه فئودالیزم مسلط است ، درین صورت فئودالیزم از کجا آمده و بنا به حکم نوشته بخشی از یک جهت تضاد عمده را تشکیل داده است ؟ مگر میان فئودالیزم و نیمه فئودالیزم تفاوت وجود ندارد ؟ اگر وجود ندارد چرا اساسا اصطلاح نیمه فئودالیزم بمیان آمده است ؟

برای روشن ساختن تفاوت کیفی میان فئودالیزم و نیمه فئودالیزم به نقل قسمتی از مبحث ” مناسبات تولیدی حاکم بر افغانستان ” در برنامه حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان می پردازیم :

” نيمه فيوداليزم با فيوداليزم كهن تفاوت كيفي دارد و در عين حال مشخصات ذاتي مهمي از آنرا حفظ كرده است .

فيوداليزم كهن مبتني بر توليد خود كفاي طبيعي بود , يعني بصورت مستقل و با اتكا  به منابع طبيعي موجود در محل به توليد مي پرداخت و توليدات را منحصرا در خود محل به مصرف مي رساند . در اين نوع توليد هم مدار توليد بسته بود و هم مدار مصرف . ابزار ساده و ابتدايي بود و در خود محل توليد مي گرديد و در همانجا مورد استفاده قرار ميگرفت . وقتي نطفه هاي سرمايه داري در درون نظام فيودالي رشد نمود , توليد خود كفاي طبيعي پا بپاي اين رشد , هم از وجه توليدي مورد ضربت قرار گرفت , هم از وجه طبقاتي و هم از وجه مصرفي . سر انجام اين تضاد به مقام انتاگونيزم رسيد و فيوداليزم سرنگون گرديده جاي خود را به سرمايه داري سپرد . چنين بود جريان رشد و شگوفايي سرمايه داري از درون نظام فيودالي و سر انجام مسلط شدن بر آن در غرب .

اما در كشور هاي تحت سلطه , منجمله افغانستان , تغييرات و تحولات در نظام فيودالي كهن , نه از طريق رشد سرمايه داري از درون اين نظام , بلكه از طريق ورود سرمايه هاي امپرياليستي خارجي به اين كشور ها , صورت گرفته است . اين تغييرات و تحولات , تابع منافع و خواست هاي غارتگرانه سرمايه هاي امپرياليستي است و نه تابع نيازمندي هاي رشد اقتصادي اين كشور ها . از آنجاييكه منافع غارتگرانه سرمايه هاي امپرياليستي اقتضا  مي نمايد كه اين كشور ها بمثابه منابع مهم مواد خام و نيروي كار ارزان و بازار فروش توليدات عمدتا بنجل امپرياليستي همچنان حفظ گردد ,  سرمايه هاي امپرياليستي در پهلوي معرفي عناصري از مناسبات سرمايه داري به اين كشور ها , قويا داراي اين گرايش هستند كه مناسبات ماقبل سرمايه داري در اين كشور ها را تا آنجاييكه منافع شان اقتضا  مي نمايد حفظ و باز توليد نمايند .

نيمه فيوداليزم محصول اين دو گرايش متضاد سرمايه هاي امپرياليستي است . نيمه فيوداليزم به سرمايه هاي امپرياليستي وابسته است و در خدمت آنها قرار دارد . نيمه فيوداليزم آن شكل تغيير يافته فيوداليزم توسط سرمايه هاي امپرياليستي است كه اساس توليد خود كفايتي طبيعي آن ويران شده ولي اساس استثمار طبقاتي آن يعني استثمار دهقانان توسط فيودالان و به عبارت ديگر اساس نظام مالكيت و نظام طبقاتي آن رويهمرفته حفظ شده است . نيمه فيوداليزم در افغانستان نيز داراي همين مشخصات عمومي است . “

در صفحه دوم ” نوشته ” در مورد شیوه تولید مسلط بر افغانستان با تاکید گفته می شود که : ” شیوه تولید مسلط آن فئودالی است … ” مرتبط با این گفته در سطور آخری صفحه دوم و سطور اولی صفحه سوم در مورد کشت کوکنار و بنگ گفته می شود که : ” … این بخش عمده تولید زراعت تولید فئودالی صرف نمانده و در پیوند تنگاتنگ سرمایه جهانی قرار دارد . لذا می توان گفت این بخش تولید را خصلت نیمه مستعمره – نیمه فئودالی داده است . ” ( تاکیدات از شعله جاوید است )

گو اینکه در سائر بخش های زراعت کماکان فئودالیزم ناب مسلط است . خلاصه ، ” نوشته ” در میان فئودالیزم و نیمه فئودالیزم سرگردان است و گاهی این و گاهی آن را شیوه تولید مسلط بر افغانستان به حساب می آورد .

4 – تعیین نادرست تضاد عمده : ” نوشته ” تضاد عمده جامعه را تضاد میان خلق افغانستان از یکطرف و امپریالیزم و فئودالیزم از طرف دیگر می داند . این فرمولبندی پس از آن در ابتدای صفحه پنجم ” نوشته ” می آید که در صفحه قبلی از سلطه مستقیم امپریالیزم در عرصه های نظامی ، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی صحبت گردیده و نتیجه گیری می شود که امپریالیزم در تمام زمینه های زیر بنائی و روبنائی جامعه حضور دارد و افغانستان کشور اشغال شده ای است که در تمام شاهرگ های حیات اقتصادی ، سیاسی ، فرهنگی ، اداری آن تسلط و یا حضور امپریالیزم مشهود است .

ازین قرار ” نوشته ” حالت ” اشغال همه جانبه کشور ” را می بیند ، اما از آن به این نتیجه گیری نمی رسد که درین صورت باید تضاد ملی با اشغالگران و خائنین ملی به تضاد عمده جامعه بدل شده باشد . ازین جهت از امپریالیزم و فئودالیزم بصورت عام صحبت می نماید و به اولویت مسئله ملی در رابطه با اشغالگران در شرایط امروزی افغانستان اصلا  توجهی ندارد .

 موضوعاتی که می توانند درین موضعگیری دخیل و موثر باشند عبارت اند از :      الف : گوینده یا نویسنده اصلا متوجه این امر نیست که اشغال افغانستان در اثر یک جنگ تجاوزکارانه و خونین تحمیلی از سوی امپریالیست های امریکائی و متحدین شان بوقوع پیوسته است ، جنگی که همچنان ادامه دارد . این درست است که هدف این جنگ دربدو امر سرنگونی حکومت ارتجاعی و استبدادی طالبان بود ، یعنی سرنگونی رژیمی که بنا به حمایت های مستقیم و غیر مستقیم خود امپریالیست های متجاوز به قدرت رسیده بود .  اما هدف اصلی آن اشغال افغانستان و پیشبرد اهداف استراتژیک ، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی امپریالیستی بوده و هست .  ماهیت ارتجاعی و استبدادی رژیم طالبان نمی تواند ماهیت این جنگ تحمیلی را تغییر داده و آن را موجه و قابل قبول بسازد .

ب : در صفحه چهارم نوشته از ارتجاع سلطنتی ، تکنوکراسی غرب زده و بخش عمده ارتجاع مذهبی ، بمثابه متحد و دست اجرائی امپریالیزم صحبت می گردد . این فرمولبندی غلط است . اینها که همه در رژیم کرزی گرد آمده اند ، صفت دقیق خود شان ” خائنین ملی ” است و صفت دقیق رژیم شان ” رژیم دست نشانده ” است . امپریالیست های امریکائی و متحدین شان به افغانستان تجاوز کرده و جنگ خونینی را بر این کشورو مردمان آن تحمیل نمودند . این مرتجعین را ، امپریالیست های متجاوز ، از گوشه و کنار افغانستان و جهان گرد آوری نموده  و از مجموعه آنها یک رژیم دست نشانده  به وجود آوردند . درست نیست که اینها را متحد و دست اجرائی امپریالیست ها بگوئیم . آنها نوکر و دست نشانده امپریالیست های متجاوز و اشغالگر هستند . این موضوع که آنها بخش عمده ارتجاع را تشکیل می دهند ، فرقی در ماهیت آنها به وجود نمی آورد . مهم این است که حاکمیت پوشالی این خائنین ملی جمع شده در رژیم دست نشانده ودوام آن ، اینک پس از چهار سال از آغار تجاوزامپریالیست های امریکائی و متحدین شان بر افغانستان و اشغال این کشور توسط آنها ، کماکان کاملا به حضور قوای متجاوز امپریالیستی و دوام اشغال کشور توسط آنها وابسته است و از قرار معلوم سال های سال چنین خواهد بود .

واقعیت ملموس و انکار ناپذیر این است که در شرايط فعلي افغانستان ، كه كشور تحت اشغال قوت هاي اشغالگر امريكايي و متحدين شان قرار دارد ، تضاد ملي با قدرت هاي امپرياليستي به صورت تضاد ملي تمامي خلق ها و مليت هاي كشور با اشغالگران امپرياليست و خاينين ملي دست نشانده شان ، تضاد عمده جامعه محسوب مي گردد . انکار این امر و حتی عدم توجه به آن به تسلیم طلبی ملی در قبال اشغالگران امپریالیست و خائنین ملی دست نشانده شان منجر می گردد .

5 – در صفحه هشتم ” نوشته ” می خوانیم

: ” امروز برای بار اول ما در افغانستان زمینه ای را می بینیم که بعد از به اصطلاح دهه ی قانون اساسی می توانند انسان ها با تفکرات خاص خود تبارز کنند – بدون کمونیست ها که قانون اساسی هم کار شانرا ملغی قرار می دهد و تمام گردانندگان امور از ستره محکمه تا وزارت عدلیه ، همگی فعالیت کمونیستی را منتفی می دانند و اجازه نمی دهند – ولی دیگران در حال حاضر اجازه دارند نشریه داشته باشند ، اجازه دارند گپ بزنند ، اجازه دارند نهاد داشته باشند ، اجازه دارند احزاب بسازند . “

اینکه در شرایط فعلی غیر از کمونیست ها بقیه همگی از آزادی بیان و عقیده برخوردارند و حق دارند نشریه داشته باشند و حزب بسازند ، حرف بسیار نا درستی است . در قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان هر گونه بیان و عقیده ای که مخالف اسلام باشد ، ممنوع و غیر قانونی است . به عبارت دیگر در قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان هر گونه بیان و عقیده ضد اسلامی ، صرفنظر از اینکه کمونیستی باشد یا غیر کمونیستی ، ممنوع و غیر قانونی است . نشریه ها و احزاب نیز مشمول این حکم هستند . بصورت بسیار مشخص ، هر حزب و نشریه ای باید قانون اساسی جمهوری اسلامی را تائید نماید ، در غیر ان حق فعالیت ندارد ، صرفنظر از اینکه کمونیستی باشد یا غیر کمونیستی . به عبارت دیگر در جمهوری اسلامی افغانستان تنها کمونیزم غیرقانونی نیست بلکه سکولاریزم نیز غیر قانونی است . حتی بار بار دیده ایم که نوشته ها و مقالات ژورنالیست های غیر کمونیست ، آنها را به پولیس و قضا و زندان کشانده است .

این موضوع بسیار روشن و واضح است . پس اینگونه ارزیابی از وضعیت موجود به چه منظوری به عمل می آید ؟ ” نوشته ” خود جواب می دهد و بلا فاصله بعد از جملات فوق ، اضافه می کند : ” از مجموع اینها ما باید به کار دموکراتیک خود بهره بگیریم . هیچکدامش منتفی نیست … ” .

همچنان در صفحه قبلی تاکید به عمل می آید : ” هم اکنون که امپرالیزم و ارتجاع اغواگرانه دم از دموکراسی می زنند و نیروهای راست و میانه دارند با بهره گیری از اوضاع خود را جمع و جور میکنند ، نیروی چپ باید جای خالی اش را در بین مردم پر کند . با ایجاد نهاد های دموکراتیک ، در هر عرصه ای که هموطنان ما حضور و نیاز دارند ، حضور بهم رساند …”

یعنی بشتابیم و از وضعیت به اصطلاح دموکراتیک موجود استفاده نمائیم ؛ حزب علنی راجستر شده بسازیم ، در بازی های انتخاباتی سرکاری فعال شویم و برای ورود به پارلمان رژیم دست نشانده تلاش نمائیم ، وزارت و ولایت و ریاست بدست اوریم و…  .

درینجا منظور حضرات به هیچوجه آن نیست که همانند شعله ئی های دهه چهل دست به فعالیت بزنند .

دوره ” دهه دموکراسی ” ظاهر شاهی ، ” شعله ئی ها ” چگونه تبارز نمودند و به بیان روشن تر چگونه خود را تبارز دادند ؟ به تبلیغ و ترویج وسیع برای مارکسیزم – لنینیزم – اندیشه مائوتسه دون پرداختند ؛ برای دموکراسی نوین وسیعا به کار توده ئی پرداختند ؛ مبارزه علیه رویزیونیزم و سوسیال امپریالیزم شوروی را قاطعانه به پیش بردند ، با مواضع قاطع علیه ارتجاع و امپریالیزم به مبارزه دست زدند ؛ شعار ” قدرت سیاسی از لوله تفنگ بیرون می آید ” را در میان توده ها بردند ؛ پارلمان بازی های رژیم ارتجاعی را تحریم کردند ، به تشکیل اتحادیه های دموکراتیک مثل اتحادیه محصلان پوهنتون کابل دست زدند و بطور علنی مواضع  شان را در مظاهرات  و همچنان جریده شعله جاوید و نشرات دیگر بیان کردند .

آیا حضرات می توانند و می خواهند تظاهرات براه بیندازند و علیه امپریالیست های اشغالگر و رژیم دست نشانده شعار دهند و خواهان خروج  قوای اشغالگر و سرنگونی رژیم پوشالی شوند ؛ بازی های انتخاباتی اشغالگران و رژیم دست نشانده را تحریم کنند ، تبلیغ و ترویج برای دموکراسی نوین و کمونیزم را پیش ببرند ، علنا شعار ” قدرت سیاسی از لوله تفنگ بیرون می آید ” را در مظاهره ها و تجمعات مطرح نمایند و …  ؟ نه ، نه می توانند و نه می خواهند .

در واقع این حضرات ، تسلیم طلبانی اند که از  همان ابتدای لشکرکشی امپریالیست های امریکائی و شکلگیری رژیم دست نشانده برای اشغالگران و دست نشاندگان شان کمر خدمت بسته اند . آنها در اروپا همزمان با آماده شدن امپریالیست های امریکائی برای یورش به افغانستان دنبال بروکرات های ظاهر شاه براه افتادند تا در رژیم دست نشانده آینده برای خود جا و مقامی بدست آورند . تجمع خائنین ملی در بن را علنا حمایت کردند و برای شرکت در آن تلاش نمودند . برای لویه جرگه ها کار کردند و برای شرکت در انها مجدانه سعی به عمل آوردند .  انتخابات ریاست جمهوری رژیم دست نشانده را تائید کردند ، در آن سهم گرفتند و آن را مظهر اراده ملت خواندند . منطبق با احکام قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان ، دست به حزب سازی زدند و حزب شان

را راجستر کردند . خط پارلمانتاریستی را در پیش گرفتند  و  در انتخابات پارلمانی رژیم دست نشانده شرکت کردند ، یعنی نه تنها این انتخابات را تائید کردند بلکه در ان کاندیدا هائی نیز معرفی نمودند . خلاصه در تمام مراحل شکلدهی رژیم دست نشانده ارتجاعی از سوی امپریالیست های اشغالگر فعالانه سهم گرفته و برای سرو سامان یافتن این رژیم کار و خدمت کرده اند .

6 :  دید انحرافی در مورد استراتژی جنگ خلق و رابطه میان استراتژی و تاکتیک :

در صفحه هفتم ” نوشته “می خوانیم :

” تشکیل ارتش توده ئی هم اکنون در دستور روزنیست ، چه در شرایط کنونی ما جنگ مسلحانه نمی تواند به عنوان یک تاکتیک روز مطرح شود . ولی آنرا به عنوان استراتژی نظامی خود در نظر داریم . “

همچنان در صفحه نهم ” نوشته ” می خوانیم : 

” اگر کسی به عنوان یک تاکتیک مبارزاتی روز ، همین امروز جنگ مسلحانه را در افغانستان علیه امریکا و حتی علیه اخوان برای انقلابیون مطرح کند ، حماقت کرده ، تمام رفقای خود را ، سازمان و حزب خود را به قتلگاه روان کرده و این مبارزه نیست . هرگز همین امروز ، چنین چیزی در دستور روز قرار ندارد …. “

دید مارکسیستی – لنینیستی – مائوئیستی  در مورد راه مبارزه چگونه است ؟ مانیفیست کمونیست در آخرین جملاتش در این مورد قاطعانه اعلام می نماید : ” كمونيست ها عار دارند كه مقاصد و نظريات شان را پنهان دارند . آنها آشكارا اعلام مي نمايند كه فقط از طريق توسل به قهر , از طريق سرنگوني جبري نظام اجتماعي موجود , نيل به هدف هاي شان ميسر است . ” (تاکید از ما است – شعله جاوید )     مائوتسه دون درین مورد به نحو قدرتمندی تاکید می نماید : “وظيفه مرکزي و عالي ترين شكل انقلاب , كسب قدرت به وسيله نيروهاي مسلح يعني حل مسئله از طريق جنگ است . اين اصل ماركسيستي در همه جا … صادق است . ”  و شعار مرکزی مائوئیستی برای بیان راه مبارزه انقلابی عبارت است از : ” قدرت سیاسی از لوله تفنگ بیرون می آید ”  . این شعار مائوئیستی ورد زبان شعله ئی ها بود ، نویسنده مورد بحث ما که زمانی شعله ئی بوده است باید بار بار این شعار را در زمان شعله ئی بودنش نعره زده باشد .                                   

به این ترتیب برای مارکسیست – لنینیست – مائوئیست ها ، جنگ خلق به عنوان استراتژِی مبارزاتی و به عبارت دیگر خط استراتژیک مبارزه مطرح است که اشکال مختلف حرکت های تاکتیکی مبارزاتی ، اعم از جنگی و غیر جنگی ، در خدمت آن قرار دارد . به این معنی که تا زمانیکه این جنگ بر پا نگردیده ، تمامی اشکال مبارزاتی در خدمت تدارک برای بر پائی آن و پس از آنکه بر پا گردید ، در خدمت پیشبرد آن باید قرار داشته باشد . جنگ خلق ، به آن صورتی که ” نویسنده ” می گوید ، صرفا استراتژی نظامی نیست . جنگ انقلابی و مبارزه برای تشکیل ارتش انقلابی را استراتژیِ نظامی خواندن به این معنی است که استراتژی های دیگری ، مثلا راه پارلمانی و نهایتا گذار مسالمت آمیز به انقلاب دموکراتیک نوین و انقلاب سوسیالیستی ، نیز می تواند مطرح باشد .

” نویسنده ” می گوید که در شرایط امروز به هیچوجه مبارزه مسلحانه نمی تواند به عنوان تاکتیک مبارزاتی روز مطرح باشد ، ولی آنرا به عنوان استراتژِی نظامی قبول دارد . درینجا ظاهرا تاکتیک مبارزاتی روز ، یعنی مبارزات به اصطلاح دموکراتیک قانونی ، در تابعیت از استراتژِی قرار ندارد و در خدمت آن قرار نمی گیرد . اما اصل مسئله آن است که مبارزه مسلحانه و جنگ خلق ، به عنوان خط استراتژیک مبارزاتی ، رد می گردد و طبعا خط استراتژیک دیگری باید مد نظر قرار بگیرد و این همان پارلمانتاریزم است . ” ساما ” در گذشته ، اعلام مواضع اسلامی را ظاهرا به عنوان درفش تاکتیکی بیرونی مطرح نمود ، اما در اصل همین درفش ، نقش استراتژیک بازی نمود ، چرا که مبارزه برای تشکیل جمهوری اسلامی بر مبنای آن مورد پذیرش قرار گرفت و مبارزه برای تشکیل یک نظام سیاسی یک امر تاکتیکی نیست .

امروز ، در شرایط سلطه اشغالگران و حاکمیت رژیم دست نشانده ، مبارزه مسلحانه علیه اشغالگران و دست نشاندگان شان به عنوان ضرورت مبارزاتی انصراف نا پذیر روز مطرح است که باید با تمام قوت برای برپائی هر چه سریع تر و اصولی تر ان تدارک دید . اگر کسی مثل نویسنده مورد بحث ما بگوید که نه در شرایط فعلی این کار را نکنید و بجای ان به پارلمان بروید ، ولو اینکه این طرح را به عنوان یک طرح تاکتیکی مطرح نماید

، معلوم است که منظورش حرکت در راستای طرحات سیاسی اشغالگران برای شکلدهی رژیم دست نشانده است و این یک طرح استراتژیک است  . در واقع این طرح کماکان همان طرح سامائی سابقه برای تشکیل جمهوری اسلامی است ، جمهوری اسلامی افغانستان ! ! 

چرا طرح شعار مبارزه مسلحانه به عنوان شعار مبارزاتی روز ، احمقانه خوانده می شود و چرا میدان مبارزه مسلحانه قتلگاه خوانده می شود ؟ لابد بخاطر آنکه مبارزات مسلحانه خود بخودی وسیع توده ئی وجود ندارد . چنین درکی از مبارزه مسلحانه مبتنی بر استراتژی مبارزاتی جنگ خلق مائوئیستی نیست .

در گذشته جنگ خلق در چین با تکیه بر مبارزات مسلحانه خودبخودی وسیع توده ئی شروع نشد ، بلکه حزب کمونیست چین و توده های تحت رهبری اش ، آگاهانه این جنگ را شروع کردند و پیش بردند . جنگ خلق ها و مبارزات مسلحانه جاری در کشور های مختلف ، در نیپال ، در پیرو ، در هند ، در فلیپین ، در ترکیه … نیز هیچکدام با تکیه بر مبارزات مسلحانه خود بخودی وسیع توده ئی براه نیفتاده است ، بلکه احزاب این کشور ها و توده های تحت رهبری شان آگاهانه این جنگ ها را آغار کرده و به پیش میبرند .

جنگ مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی در افغانستان عمدتا از طریق مبارزات مسلحانه خود بخودی توده های مردم براه افتاد . اما این امر نیز مطلق نبود ، بلکه در پهلوی این مبارزات خود بخودی ، حرکت های مسلحانه آگاهانه احزاب ارتجاعی اسلامی و همچنان فعالیت های مبارزاتی مسلحانه آگاهانه نیروهای مترقی نیز شامل بود .

 در شرایط امروزی مبارزات مسلحانه خود بخودی توده ئی علیه اشغالگران و دست نشاندگان شان وجود ندارد . با توجه به شرایط کنونی افغانستان ، منطقه و جهان بعید به نظر می رسد که چنین مبارزاتی براه بیفتد . ما باید یک تفاوت مشخص میان تجاوز سوسیال امپریالیست های شوروی به افغانستان وتجاوز امپریالیست های امریکائی به افغانستان را در نظر بگیریم . سوسیال امپریالیست ها رژیم حفیظ الله امین را سر نگون کردند و خودش را کشتند . این کار فقط چند ساعت را در بر گرفت . پس از آن تمام خلقی ها و پرچمی ها زیر درفش اشغالگران و در خدمت آنها قرار داشتند . اما تجاوز امپریالیست ها با یک مقاومت تقریبا دو ماهه رژِیم طالبان مواجه شد . پس از سرنگونی این رژیم ، ملا عمر جان به سلامت برد و همین امر در پهلوی عوامل دیگری باعث گردید که طالبان بعد از سرنگونی رژِیم شان نیز بتوانند به جنگ ، ولو در سطح بسیار پائین ، ادامه دهند . در واقع جهاد اسلامی طالبان علیه امریکا و رژیم کرزی ادامه یافته است . موجودیت این جهاد باعث می گردد که حرکت های مسلحانه خودبخودی توده ئی با انگیزه های مذهبی اصلا زمینه بروز نداشته باشد . علاوتا روشن است که مقاومت مسلحانه علیه اشغالگران و دست نشاندگانشان با شعار های ملی ، مردمی و انقلابی اصولا نمی تواند خود بخودی براه بیفتد . بناءً مشروط ساختن مبارزه مسلحانه  علیه اشغالگران  به خیزش های مسلحانه خود بخودی توده ئی در حکم این است که چنین مبارزه ای از بیخ و بن رد گردد و راه پارلمانتاریستی تسلیم طلبانه در پیش گرفته شود .  

و اما در مورد شعار مبارزه مسلحانه و ” قتلگاه ” :

وقتی برای اولین بار  شماره اول شعله جاوید دوره سوم در داخل افغانستان پخش شد و بقایای ” ساما ” از ان مطلع شدند ، سرو صدای شان بلند شد که اینها همه شعله ئی ها را به کشتن می دهند و به نابودی می کشانند . منظور شان این بود که نشر و پخش جریده کمونیستی در افغانستان باعث قتل عام شعله ئی ها می شود . ولی وقتی چنین چیزی به وقوع نه پیوست ، آرام گرفتند . این سر و صدا که طرح شعار مبارزه مسلحانه از سوی حزب ، طرح روان کردن همه روابط حزب به سوی قتلگاه است ، ادامه همان سر و صدا های قبلی است . البته این بار از خود نمی ترسند ، چرا که بقدر کافی به راه پارلمانتاریستی رفته اند و مطمئن هستند که امریکائی ها و رژیم کرزی آنها را بیجهت در لیست ” تروریست ” ها شامل نخواهند ساخت . 

7 : کار دموکراتیک خواندن تسلیم طلبی :

از قرار معلوم ، نویسنده سند مورد بحث و همقماشان دیگرش مثل جناب ” موسوی ” کار شان این است که برای محق جلوه دادن تسلیم طلبی و تشویق تسلیم طلبان ، توجیهات تئوریک فراهم نمایند و تسلیم طلبی را کار دموکراتیک جا بزنند . درین راستا است که آنها مجموع روشنفکران چپ سابقه و کنونی را به دو جناح تقسیم می کنند :

” … همین حالا روشنفکران چپ (     روشنفکران تازه برخاسته یا کهنه و قدیمی و ار نفس افتاده ) بسیار مشخص در دو جناح صفبندی شده اند . یک جناحش بطرف مبارزات ایدئولوژیک توجه می کند ، بیشتر از مواضع چپ انقلابی بر آمد دارد و آنرا مطلق می سازد . یک جناح دیگر بطرف مبارزات دموکراتیک رفته ، به کار های دموکراتیک در داخل جامعه ما چسپیده و آنرا مطلق ساخته است . عملا این واقعیت است . یک جناح به حزب و نهاد دموکراتیک سازی و کشیدن نشریه های دموکراتیک در غلطیده است و جهت دیگر را در نظر ندارد . ( به نظر می رسد که این جمله خلط و در هم بر هم است – شعله جاوید ) جناح دیگر هم جبهه ضد امپریالیزم و ارتجاع میسازد ، حزب کمونیست است و غیره که در جناح چپ قرار میگیرند و فقط روی مبارزات ایدئولوژیک تکیه میکنند و هر گونه کار دموکراتیک را نفی می کنند . این دو تا واقعیت است در درون جامعه ما . نقش سازنده وتاریخی ما این است که این هر دو مطلق را در هم بشکنیم و از این هر دو گرایش ، ازاین هر دو پتانسیل یک سنتزی بکشیم که هر دوی شان بتواند آب بخورد ، هر دوی شان بیایند در یک محور جمع شوند . هم این و هم آن … “

به این ترتیب هم فعالیت ها و مبارزات ” حزب کمونیست و غیره ” وارونه جلوه داده می شود و هم فعالیت های تسلیم طلبانه ای که آشکارا در خدمت اشغالگران امپریالیست و رژیم دست نشانده ارتجاعی شان است .

تا  آنجائیکه  به  فعالیت  ها  و مبارزات ” حزب کمونیست و غیره ” مربوط است ، این مبارزات را صرفا ایدئولوژیک خواندن غلط است . این مبارزات نه تنها مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی و تشکیلاتی کمونیستی است ، بلکه مبارزات ملی – دموکراتیک اصولی یعنی مبارزات دموکراتیک نوین را نیز در بر می گیرد . به نطر نمی رسد که ” نویسنده ” از این موضوع اطلاع نداشته باشد . به همین خاطر ادعای اینکه ” حزب کمونیست و غیره ” هر گونه کار دمکراتیک را نفی میکند ، یک ادعای دروغین عمدی است .    

اما ببینیم آنهائیکه ” به کار دموکراتیک در داخل جامعه ما چسپیده و آن را مطلق ساخته اند ” چه کسانی اند و کار شان چگونه کاری است ؟ ” نوشته ” در این مورد به روشنی صحبت نمی کند ، اما بخوبی روشن است که چه کار و چه کسانی را مد نظر دارد . تسلیم طلبی را و تسلیم طلبان را . آنهائی را که به مقامات بالائی در رژیم دست نشانده دست یافته اند ، احزاب پارلمانتاریست راجستر شده را ، کسانی را که حرص وکیل شدن و نشستن در پارلمان دست ساخته امپریالیست های اشغالگر ، جان و روان شان را فاسد ساخته است ، و …  .

اینها کسانی اند که کار دموکراتیک نمی کنند ، بلکه در خدمت اشغالگران و در خدمت رژیم دست نشانده ارتجاعی قرار دارند . تسلیم طلبی را کار دموکراتیک خواندن و آنرا با کار کمونیستی ” حزب کمونیست و غیره ” ممزوج کردن اولا یک طرح تسلیم طلبانه است و ثانیا یک کار ناممکن . ” هم این و هم آن ” را نه ” حزب  کمونیست  و غیره  ” اجازه عملی شدن می دهند و نه تسلیم طلبان به آن تن در خواهند داد . ” نویسنده ” این امر را بخوبی می داند . به همین جهت در پهلوی اینکه رسالت خود و رفقایش را در هم شکستن هر دو مطلق گرائی ” چپ ” و راست اعلام می نماید ، فراموش نمی کند که با نسبت دادن حماقت به ” چپ ” ، جنبه عمده این ” رسالت ” را درهم شکستن مطلق گرائی ” چپ ” تعیین نماید ، در حالیکه در مورد تسلیم طلبان هرگز چنین گستاخی ای مرتکب نمی شود و کار آنها را مطابق به شرایط و اوضاع اعلام می کند . او صریحا حکم می کند که طرفداران نبرد مسلحانه علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده سازمان و حزب شان را به قتلگاه روان می کنند ، ولی در مورد تسلیم طلبان هرگز نمی گوید که با خدمت گزاری به اشغالگران و رژیم ارتجاعی دست نشانده ، خود و دارو دسته شان را به خاکدان ذلت وخیانت به میهن ، مردم و انقلاب می اندازند . او می گوید که همین امروز هرگز نبرد مسلحانه و مبارزه برای تشکیل ارتش انقلابی در دستور روز قرار ندارد . ولی کار به اصطلاح دموکراتیک تسلیم طلبان را تائید می کند و آن را کار مطابق به شرایط و اوضاع اعلام می نماید ، منتها برای بهتر ساختن آن شرط و شروطی تعیین می نماید .

در چوکات چنین موضعگیری ای طرح تشکیل حزب کمونیست سراسری از سوی ” نویسنده ” فریبکارانه است . برای وی و رفقایش ، حزب در واقع همان است که راجستر شده وبه پارلمان می رود . آنها

چنین شعار هائی را برای فریب ذهنیت هائی بکار می برند که  هنوز متوهم اند و حضرات را گویا کمونیست به حساب می آورند . از قرار معلوم این طرح ناکام و غیر قابل تطبیق نیز هست ، چرا که خود طراحان در پی تحقق عملی طرح شان نیستند .

کمونیست ها ( مارکسیست – لنینیست –  مائوئیست ها ) در افغانستان ، اکنون ” وطن سیاسی ” شان را یعنی حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان را دارند و هیچ نیازی ندارند که در قلمرو های بیگانه ” پناهنده سیاسی ” باشند . چنانچه روحیات و گرایشات کمونیستی در نزد این یا آن فرد از بقایای ” ساما ” باقی مانده باشد ، چنین افرادی سر انجام ” وطن سیاسی ” شان را در خواهند یافت ، در غیر آن راه قبرستان پارلمانتاریستی ، به مفهوم ایدئولوژیک – سیاسی ، توسط تسلیم طلبان  باز گردیده است .   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.