گزیده ها

ارزیابی یک نقد از اساسنامه و برنامه حزب
( قسمت دوم )

در مورد موضوع شماره پنجم ( درفش حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان درفش وحدت دهنده تمامی مائوئیست های کشور است . )  :
   اینکه ما می گوئیم درفش حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان درفش وحدت دهنده تمامی مائوئیست های کشور است ، به چه معنا است ؟ ببینیم در مقدمه برنامه و اساسنامه حزب درینمورد چه گفته می شود :
” برنامه و اساسنامه حزب كمونيست ( مائوئيست) افغانستان ، درفش مستقل پرولتارياي جهاني در سنگر مبارزات ملي و طبقاتي كشور در خون خفته ما و يگانه درفش تا به آخر انقلابي در افغانستان است . كمونيست هاي انقلابي در كشور فقط و فقط با رزميدن زير اين درفش سترگ است كه مي توانند وظايف و مسئوليت هاي شان را در قبال انقلاب جهاني و انقلاب افغانستان به نحو اصولي و شايسته ادا نمايند . ”                        
همچنان ببینیم که در مبحث ” خصلت طبقاتی حزب ” در اساسنامه درینمورد چه گفته می شود :
”  حزب كمونيست ( مائوئيست ) افغانستان محصول مستقيم پيشرفت و به فرجام رسيدن پروسه وحدت جنبش كمونيستي ( م .ل .م ) افغانستان است و درفش اين حزب ، درفش وحدت دهنده تمامي مائوئيست هاي كشور است . آنها فقط و فقط در زيراين درفش است كه ميتوانند وظايف و مسئوليت هاي مبارزاتي دموكراتيك نوين و كمونيستي شان و بطور اخص وظايف و مسئوليت هاي كنوني شان را در قبال مقاومت ملي مردمي و انقلابي عليه اشغالگران و خائنين ملي به نحو اصولي و شايسته ادا نمايند . “
درینجا دو موضوع مطرح است :  یکی حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان نتیجه به فرجام رسیدن موفقیت آمیز پروسه وحدت است و دیگر اینکه درفش این حزب درفش وحدت دهنده تمامی مائوئیست های کشور است . در سطور قبلی این نوشته مطالبی درینمورد نگاشتیم و اینک مجددا دو موضوع مذکور را مورد دقت و ارزیابی قرار می دهیم .
به فرجام رسیدن موفقیت آمیز پروسه وحدت یک ادعای پا در هوا نیست ، بلکه یک حقیقت مسلم است . در قدم اول بخاطر اینکه این پروسه به دستیابی به یک برنامه و یک اساسنامه نوین مارکسیستی – لنینیستی – مائوئیستی منجر گردید که بر مبنای آن حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان تشکیل گردید . در قدم دوم بخاطر اینکه این پروسه توانست به وحدت میان جناح های موثر و اصلی مشمولین خود منجر گردد . البته از لحاظ اینکه این پروسه نتوانست تمامی مشمولین خود را به وحدت برساند و کسانی در بیرون از حزب کمونیست ( مائوئیست ) باقی ماندند ، می توان گفت که موفقیت آن صد در صدی نبوده است و البته کسی ادعای موفقیت صد در صدی را نیز به عمل نیاورده است . در واقع جنبه موفقیت آمیز بودن این پروسه بصورت بسیار برجسته ای عمدگی دارد و عدم موفقیت های آن بصورت بسیار روشنی غیرعمده است.
علاوتا برنامه و اساسنامه حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان ، محور وحدت دهنده مائوئیست های باقیمانده در بیرون از حزب و مائوئیست های داخل در حزب نیز هست . توجه به این امر نهایت مهم ضروری است که درینجا موضوع بر سر تقابل دو یا چند برنامه و اساسنامه حزبی نیست ، بلکه تقابل یک برنامه و اساسنامه مدون اصولی مارکسیستی – لنینیستی – مائوئیستی با بی برنامگی و بی آئینی است .
کسی که یکجا با دو ” تاوان گردن ” ، پس از جدا شدن از پروسه وحدت ، زیر نام ” کمیته وحدت جنبش کمونیستی ( م ل م ) افغانستان ” خزید و تلاش کرد مسوده برنامه پیشنهادی ” حزب کمونیست واقعی ” را تدوین نماید ، نتوانست این کار را ادامه دهد و فکر می شود که ازادامه و به سر انجام رساندن این کار منصرف شده است . نقد نویس اصلا به چنین کاری اقدام نکرده است .
در چنین حالتی موضوع تامین وحدت میان این افراد  و کسان دیگری که خود را مائوئیست می دانند ، با حزب کمونیست ( مائوئیست )  افغانستان  بمثابه  یک  امر مبارزاتی ، از چه قرار خواهد بود . قدر مسلم است که نمیتوان آن را یک امر مبارزاتی ضروری محسوب ننمود . اما چگونه می توان درمورد این امر اقدام اصولی و مناسب به عمل آورد ؟
یک طریقه این خواهد بود که حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان ، برنامه و اساسنامه اش را نادیده بگیرد و با تن دادن به بی برنامگی و بی آئینی تقلبی ، خود را با آن افراد هم سطح قرار دهد و محور بحث ها میان شان را حل و فصل این یا آن اختلاف برناموی و یا غیر برناموی قرار دهد . طریقه دیگر آن است که افراد مذکور این امر را که یک برنامه و اساسنامه مدون حزبی در مقابل شان قرار دارد و لازم است که قبل از هر چیزی ، موقف شان را در قبال آن اسناد روشن سازند و بر محور این جر و بحث ها ، به حل و فصل این یا آن اختلاف غیر برناموی و غیر آئین ناموی نیز بپردازند ؟
قدر مسلم است که اگر موضوع بر سر وحدت میان مائوئیست ها باشد ، طریقه دوم هم اصولی است و هم مناسب و هم می تواند به فرجام موفقیت آمیز منتهی گردد . در چنین صورتی یقینا درفش حزب کمونیست ( مائوئیست ) می تواند نقش وحدت دهنده اش را در عمل ثابت سازد . ولی اگر موضوع بر سر وحدت میان مائوئیست ها نباشد و افرادی یا به تنهائی و یا در همراهی با یکی دو دنباله رو ، گروهکی برای خودش دست و پا کرده باشند و در عالم بی برنامگی و بی آئینی و با پیشبرد کار محفلی ، چنین وانمود نمایند که گویا مبارزه مائوئیستی می نمایند ، وضع چگونه خواهد بود ؟  
یقینا این درفش – در رابطه با چنین افرادی – نمی تواند نقش وحدت دهنده ای بازی نماید ، چرا که اینها برای تامین وحدت عمومی مائوئیست ها اهمیتی قائل نیستند و نتیجه عملی حرکات شان این است که حتی الوسع در تضعیف جنبش مائوئیستی ناتوان کشور نقش بازی نمایند .
کاش فردی مثل نقد نویس که خود را در مقابل حزب کمونیست ( مائویست ) قرار می دهد ، لا اقل برنامه گکی و آئین نامه گکی میداشت و ما می توانستیم سنجش کنیم که لا اقل مواضع تثبیت شده و رسمی و ” جمعی ” این فرد بصورت مشخص چگونه است .
ولی وقتی که چنین نیست و او از یک موقف فردی و در بهترین صورت از یک موقف محفلی اعلام می نماید که درفش حزب کمونیست ( مائوئیست ) درفش وحدت دهنده مائوئیست های کشور نیست ؛ ما ناگزیریم بپذیریم که بلی ! این درفش در رابطه با چنین فردی نمی تواند نقش وحدت دهنده بازی نماید ، چرا که برای او اصلا موضوع وحدت به عنوان یک وظیفه اصولی عاجل مطرح نیست و او ” پولاد ” ی است که می خواهد سال ها ” پولاد ” خالص باقی بماند و به سلاح نبرد مبدل نگردد .
مسلم است که به عنوان یک واقعیت باید پذیرفت که نقد نویس هنوز به مقدار زیادی از لحاظ ایدئولوژیک – سیاسی و تشکیلاتی از تن دادن به یک کار و پیکار مبارزاتی حزبی فاصله دارد و بناٌ راهی غیر از پیشبرد مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی نسبتا طولانی علیه وی وجود ندارد .  
درمورد ترکیب اعضای حزب به مثابه پیشروان وپیشقراولان انقلابی:
تردید این موضوع از طرف نقد نویس بطور کلی به تمامیت موضعگیری او علیه اساسنامه و برنامه حزب کمونیست (مائوئیست ) مربوط می شود ، ولی بطور خاص و به ویژه در رابطه با نقد از اساسنامه حزب به یک بند از ماده بیست و ششم آئین نامه تشکیلاتی حزب ارتباط می گیرد . او از مجموع متن آئین نامه تشکیلاتی حزب ، همین قسمت را نقل کرده و مورد تردید قرار داده است .
” حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان در مبحث آئین نامه تشکیلاتی و بخش عضویت مینویسد : ” ـ  افراد متعلق به طبقات استثمارگر( فئودال ها و بورژواها ) فقط در صورتي ميتوانند داوطلب عضويت به حزب شوند كه از موقعيت طبقاتي شان گسست كامل نمايند و تمام دارائي شان را به حزب بسپارند . تنها پس از مشاهدات دقيق پيشرفت آنها در كار ها و فعاليت هاي مبارزاتي و موافقت كميته مركزي ، اينگونه افراد ميتوانند به عضويت كامل حزب ارتقاء نمايند … ” (صفحه پنجم نقد … )
نقد نویس مدعی است که تحقق عملی چنین امری فقط در شرایط اعتلای جنبش انقلابی پرولتری ممکن است و نه حالا و اینکه این امر تقریبا ( ! ) تجربه جدیدی است که یک حزب مدعی انقلاب پرولتری آن را بکار می بندد و قبول این امر باز گذاشتن رخنه برای نفوذ عناصر فئودال و بورژوا … است . او مطرح می نماید که در صورتیکه چنین افرادی به مثابه بخشی از بخش های وحدت کننده در تشکیل حزب کمونیست ( مائوئیست ) سهم گرفته باشند ، کار غیر اصولی ای صورت گرفته که ادعای حزب مبنی بر متشکل بودن از پیشروان پرولتری را باطل ساخته و به حرف پوچی مبدل می نماید . نقد نویس از یکطرف بند نقل شده از ماده بیست و ششم آئین نامه تشکیلاتی را یک موضع نادرست و غیر اصولی و ناشی از یک طرز تفکر متافزیکی می داند که تجارب نظری و عملی جنبش کمونیستی جهانی نیز آنرا صحه نگذاشته است ، ولی از جانب دیگر در آخر بحثش در اینمورد می گوید که در جلب و جذب اعضای حزب باید روی میزان ایمانداری به ایدئولوژی پرولتری ، عمل انقلابی ، فداکاری و صداقت آنها به امر مبارزه طبقاتی … توجه جدی صورت گیرد و فقط به پذیرش محض برنامه و اساسنامه حزب وکمک مالی به آن ولو قابل ملاحظه هم باشد نباید اکتفا شود . ( این قسمت نقل به مفهوم از گفته های نقد نویس است )       
برای روشن شدن بهتر موضوع ، لازم است ماده بیست و ششم آئین نامه تشکیلاتی حزب را درینجا بصورت مکمل نقل کنیم .                                        
ماده بيست وششم : دوره داوطلبي عضويت عموماً مدت شش ماه ميباشد. براي افرادي كه داراي منشاء طبقاتي غيرازطبقات كارگر، دهقان بي زمين ودهقان فقير ميباشند ، اين دوره بايد تاحدي كه توسط كميته منطقوي تعيين ميگردد ، تمديديابد. دراين دوره داوطلب عضويت بايد جهت اجراي مسئوليت هاي ويژه گماشته شود ومورد آزمايشات متعدد- در صورت لزوم و امكان آزمايشات نظامي – قرار بگيرد. موقعيكه اين دوره با موفقيت به پايان رسيد، داوطلب عضويت ميتواند توسط واحد پايه يي حزبي مربوطه با موافقه كميته منطقوي به عضويت كامل حزب درآيد. داوطلبان عضويت حقوق ووظايفي مانند اعضاي اصلي حزب دارند ؛ اماحق رأي دهي و انتخاب شدن و انتخاب كردن درهيئت هاي رهبري را نداشته و از حق ضمانت براي معرفي داوطلبان عضويت بهره مند نمي باشند .
ـ  افراد متعلق به طبقات استثمارگر( فئودال ها و بورژواها ) فقط  در صورتي ميتوانند داوطلب عضويت به حزب شوند كه از موقعيت طبقاتي شان گسست كامل نمايند و تمام دارائي شان را به حزب بسپارند . تنها پس از مشاهدات دقيق پيشرفت آنها در كار ها و فعاليت هاي مبارزاتي و موافقت كميته مركزي , اينگونه افراد ميتوانند به عضويت كامل حزب ارتقاء نمايند . “
این ماده را تجزیه می کنیم :
–  در دوره داوطلبی عضويت ، داو طلب بايد جهت اجراي مسئوليت هاي ويژه گماشته شود ومورد آزمايشات متعدد –  در صورت لزوم و امكان آزمايشات نظامي – قرار بگيرد .
–  دوره داوطلبی عضویت برای افراد دارای منشاء طبقاتی کارگری و دهقانی فقیر و بی زمین مدت شش ماه است .
–  دوره داوطلبی عضویت برای افراد دارای منشاء طبقاتی دهقان متوسط ، دهقان مرفه وخرده بورژوازی شهری، باید بیشتر از شش ماه باشد و توسط کمیته منطقوی تعیین گردد .
–  افراد متعلق به طبقات بورژوا و فئودال فقط در صورتی می توانند داوطلب عضویت به حزب شوند که :
1 – از موقعیت طبقاتی شان گسست کامل نمایند .
2 — تمام دارائی شان را به حزب بسپارند.                                                
پس از آن چنین افرادی می توانند دوره داوطلبی عضویت را شروع نمایند و مانند سائرین جهت اجراي مسئوليت هاي ويژه گماشته شوند ومورد آزمايشات متعدد –  در صورت لزوم و امكان آزمايشات نظامي – قرار بگيرند.
اما برای عضویت کامل این افراد اجرای وظایف عمومی یک داوطلب عضویت کافی نیست .  تنها پس از مشاهدات دقيق پيشرفت آنها در كار ها و فعاليت هاي مبارزاتي و موافقت كميته مركزي –  علاوه از تامین دو شرط مقدماتی برای داوطلب شدن به عضویت –  اينگونه افراد ميتوانند به عضويت كامل حزب ارتقاء نمايند .
به این ترتیب ، آئین نامه تشکیلاتی حزب کمونیست (مائوئیست ) افغانستان در مورد شمولیت افراد متعلق به طبقات بورژوا و فئودال شرایط ویژه ای را مدنظر گرفته است که با اجرای آن می توان یقین کرد که چنین افرادی به مثابه انقلابیون پرولتری و نه بمثابه فئودال ها و بورژوا ها در مبارزات سیاسی شرکت می نمایند .
اما اینکه شمولیت افراد متعلق به طبقات بورژوا  و فئودال  در حزب  کمونیست  و کلا در مبارزات کمونیستی ، بدون هیچ قید و شرطی ، ممنوع قرار داده شود ؛ حکم غلطی است که کل تجربه جنبش بین المللی کمونیستی و جنبش کمونیستی خود افغانستان آنرا رد می نماید .
برای روشن شدن این بحث به لنین مراجعه می کنیم و می بینیم که او در ” چه باید کرد ” راجع به رابطه میان آگاهی سوسیالیستی و جنبش خود بخودی طبقه کارگر چه گفته است :
لنین برای توضیح روشن این موضوع  نقل قول مبسوطی از کارل کائوتسکی می آورد که ما نیز آن را درینجا نقل میکنیم :
” بسیاری از ناقدین رویزیونیست ما تصور می کنند که گویا مارکس مدعی بوده است که تکامل اقتصادی و مبارزه طبقاتی نه تنها شرایط تولید سوسیالیستی بلکه مستقیما معرفت ( تکیه کلام از ک . کائوتسکی است ) و لزوم آن را هم به وجود می آورد . این است که این ناقدین اعتراض می نمایند که چطور کشور انگلیس ، که سرمایه داری در آن از همه کاملتر است ، بیش از همه از این معرفت دوراست . از روی این طرح ممکن است چنین تصور کرد که کمسیون تنظیم کننده برنامه اطریش هم با این نظر به اصطلاح ارتودوکسال مارکسیستی که به طرز فوق الذکر رد میشود ، شریک است . در این طرح گفته می شود : ” هر قدر تکامل سرمایه داری بر کمیت پرولتاریا می افزاید همانقدر هم پرولتاریا نا گزیر می گردد و امکان حاصل می نماید بر ضد سرمایه داری مبارزه کند . پرولتاریا رفته رفته درک می کند ”  که سوسیالیزم ممکن بوده  و  ضروری است . ”  هر گاه  چنین رابطه ای قائل شویم ، آن وقت به نظر می آید که معرفت سوسیالیستی نتیجه ناگزیر و مستقیم مبارزه طبقاتی پرولتاریا است و حال آنکه این به هیچ وجه صحیح نیست . بدیهی است که سوسیالیزم ، به مثابه یک آموزش ، همانقدر در روابط اقتصادی کنونی ریشه دارد که مبارزه طبقاتی پرولتاریا در آن ریشه دارد و عینا نظیر این مبارزه طبقاتی همانقدر هم از مبارزه علیه فقر و مسکنت توده ها ، که زائیده سرمایه داری است ، ناشی می گردد ؛ لیکن سوسیالیزم و مبارزه طبقاتی یکی زائیده دیگری نبوده ، بلکه در کنار یکدیگر بوجود می آیند – و پیدایش آن ها معلول مقدمات مختلفی است . معرفت سوسیالیستی کنونی فقط بر پایه معلومات عمیق علمی می تواند پدیدار گردد . در حقیقت امر علم اقتصاد زمان حاضر به همان اندازه شرط تولید سوسیالیستی است که فرضا تکنیک کنونی هست و حال آنکه پرولتاریا ، با تمام تمایل خود ، نه این و نه آن هیچ یک را نمی تواند بوجود آورد ؛ هر دوی آنها از سیر جریان اجتماعی کنونی ناشی میشوند . حامل علم هم پرولتاریا نبوده بلکه روشنفکران بورژوازی ( تکیه روی کلمات از ک . ک است ) هستند : سوسیالیزم کنونی نیز در مغز افرادی از این قشر پیدا شده و به توسط آنها به پرولتارهای که از حیث تکامل فکری خود برجسته اند منتقل می گردد و آنها سپس آنرا در جائی که شرایط مقتضی است در مبارزه طبقاتی پرولتاریا وارد می نمایند . بدین طریق ، معرفت سوسیالیستی چیزی است که از خارج داخل مبارزه طبقاتی پرولتاریا شده ( … ) نه یک چیز خود بخودی ( … ) که از این مبارزه ناشی شده باشد . مطابق همین اصل بود که در برنامه قدیمی هاینفلد بطور کامل و منصفانه ای گفته شده بود که وظیفه سوسیال دموکراسی عبارت از این است که معرفت نسبت به موقعیت پرولتاریا و معرفت نسبت به وظایف وی را در ذهن پرولتاریا وارد سازد . ( ترجمه تحت الفظی ذهن پرولتاریا را از آن پر کند ) . هر گاه معرفت مذکور خود بخود از مبارزه طبقاتی ناشی می شد دیگر احتیاجی به گفتن این نمی بود . ولی طرح جدید این اصل از برنامه قدیمی را گرفته و به اصل فوق الذکر وصله نموده است. لیکن این امر کاملا جریان فکر رامنقطع ساخته است …”
لنین پس از آوردن این نقل قول نتیجه گیری می نماید که :
” … از ایدئولوژی مستقلی که خود توده های کارگر در همان جریان نهضت خود بوجود آورده باشند نمیتواند حرفی در میان باشد … ”  و این نتیجه گیری را در پاورقی بصورت ذیل توضیح می نماید :”  البته از اینجا چنین بر نمی آید که کارگران در تهیه این امر شرکت نمی کنند ولی آنها نه به عنوان کارگر بلکه به عنوان تئوریسن های سوسیالیزم ، به صورت پرودن ها و ویتلینگ ها شرکت می جویند . به عبارت دیگر فقط در موقعی و به نسبتی شرکت می نمایند که تا درجه کم یا بیش برای شان میسر شود معلومات قرن خویش را فرا گرفته آنرا به جلو سوق دهند . برای اینکه این امر بیشتر برای کارگران میسر گردد لازم است  حتی  الامکان  بیشتر در  بالا  بردن سطح آگاهی کارگران بطور کلی مواظبت نمود ، لازم است که کارگران در چارچوبه های مصنوعا فشرده شده ” مطبوعات برای کارگران ” محدود نگردند بلکه مطبوعات عمومی را نیز بیش از پیش بیاموزند . حتی صحیح تر می بود اگر بجای – ” محدود نگردند ” بگوئیم ” آنها را محدود نکنند ” زیرا خود کارگران حتی همه چیز هائی را هم که برای روشنفکران نوشته شده میخوانند و میخواهند بخوانند و فقط برخی روشنفکران ( نابخرد ) چنین خیال می کنند که ” برای کارگران ” همان حکایت از نظم و نسق فابریک و نشخوار کردن چیز هائی که مدت ها معلوم است کافی است . ( صفحات 77 و 78 منتخبات لنین در یک جلد ) با نگاه مختصری به تاریخ جنبش بین المللی کمونیستی و تاریخ جنبش کشور خود ما می توان صحت گفتار کائوتسکی و لنین درینمورد را به وضوح مشاهده نمود . مارکس و انگلس  به مثابه دو شخصیت بنیانگزار کمونیزم علمی هیچکدام منشاء طبقاتی پرولتری نداشتند و مشخص تر اینکه انگلس از لحاظ منشاء طبقاتی به بورژوازی تعلق داشت . تعدادی از بنیانگزاران و چهره های معروف جنبش کمونیستی و جنبش دموکراتیک نوین افغانستان حتی دارای منشاء طبقاتی فئودالی بودند ، مثلا رفقای جانباخته ما ” اکرم یاری ” ، ” صادق یاری ” ، ” مجید کلکانی ” و یا مثلا ” انجنیر عثمان ” . البته میان آنها در جریان عمل مبارزاتی تفاوت های کیفی برجسته ای بروز نمود . ” اکرم یاری ” و ” مجید کلکانی ” رویهمرفته تمام دارو ندار معنوی و مادی شان را وقف مبارزات سیاسی شان می کردند ، در حالیکه ” صادق یاری ” و ” انجنیر عثمان ” چنین نبودند .
بند دوم ماده بیست و ششم آئین نامه تشکیلاتی حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان چیز تازه یا تقریبا تازه منفی مطرح نکرده است ، بلکه کنش مبارزاتی ” انگلس ” ، ” اکرم یاری ” و ” مجید کلکانی ” را برای حزب نهادینه کرده و بصورت یک حکم آئین ناموی در مورد افراد متعلق به طبقات بالای جامعه ، در درون حزب قابل تطبیق دانسته است . این حکم که یک فرد متعلق به طبقات بالای جامعه نمی تواند یک انقلابی باشد ، برای اولین بار توسط ” پس منظر ” علیه رفیق جانباخته ” اکرم یاری ” بکار رفت و این در حالی بود که دو تن از چهره های اصلی محفل ” پس منظر ” یعنی ” مجید کلکانی ” و ” انجنیر عثمان ” خود دارای منشاء طبقاتی فئودالی بودند . بحث متقابل علیه این حکم ، بعد ها در نوشته ” انقلاب سرخ است یا اکونومیزم بورژوائی ”  مطرح شد که در تعیین موقعیت مبارزاتی افراد ، خط ایدئولوژیک – سیاسی و مشی مبارزاتی آن ها را به مثابه اصل تعیین کننده مطرح می کرد و نه منشاء طبقاتی آنها را . به نظر می رسد یکبار دیگر این بحث بصورت و شکل دیگری به میان آمده است . در میان منسوبین سابقه جنبش کمونیستی افغانستان ، روشنفکرانی متعلق به خانواده های طبقات بالائی جامعه بوده اند که کسانی از آنها جانباخته اند ، کسانی مرتد شده اند و چند تائی از آنها هم هستند که هنوز سنگر مبارزه را ترک نکرده اند . در جنبش کشور ما نه تنها سازمان جوانان مترقی بلکه سازمان های متعدد بعدی نیز که بعد از فروپاشی سازمان و جریان ، در دهه پنجاه عرض وجود کردند ، هیچکدام کنش مبارزاتی ” اکرم یاری ” یا ” مجید کلکانی ” را در آئین نامه های تشکیلاتی شان نهادینه نکردند و با اکتفا به همان حکم عام تعیین کننده بودن خط ایدئولوژیک – سیاسی نسبت به منشاء طبقاتی در تعیین موقعیت مبارزاتی افراد اکتفا نمودند . به همین جهت ” صادق یاری ” در ” پهلوی اکرم یاری ” بمثابه یکی از رهبران سازمان جوانان مترقی موقعیت داشت ، در حالیکه تفاوت کیفی عظیمی در رابطه با گسست عملی از موقعیت طبقاتی میان شان موجود بود . در درون محفل ” پس منظر ” نیز چنین تفاوتی میان ” مجید کلکانی ” و ” انجنیر عثمان ”  وجود داشت .
موضوع برخورد خاص در مورد افراد متعلق به طبقات بالای جامعه ، برای اولین بار در جنبش کشور ما توسط ” اساسنامه حزب کمونیست افغانستان ” مطرح شد . در بند دوم ماده سی و یکم آن اساسنامه گفته شده بود که :
” – افراد متعلق به طبقات استثمارگر فقط در صورتی می توانند متقاضی عضویت به حزب شوند که برای خروج کامل از طبقه شان آماده باشند و تمام دارائی شان را به حزب بسپارند . تنها پس از مشاهدات دقیق پیشرفت آنها در کار و فعالیت و موافقت کمیته مرکزی ، اینگونه افراد می توانند به عضویت کامل حزب ارتقاء نمایند. ” عبارت ” برای خروج کامل از طبقه شان آماده باشند …” ، در آئین نامه تشکیلاتی حزب کمونیست ( مائوئیست ) به عبارت ” از موقعيت طبقاتي شان گسست كامل نمايند ” تبدیل گردید . به عبارت دیگر صرفا آمادگی برای خروج از موقعیت طبقاتی برای داوطلب شدن عضویت به حزب کافی دانسته نشد بلکه گسست کامل عملی از موقعیت طبقاتی پیش شرط داوطلب شدن عضویت به حزب گردید .
به عنوان یک قاعده عمومی ، نباید منشاء طبقاتی افراد کاملا نادیده گرفته شود ، ولی در عین حال نباید به عنوان یگانه موضوع به آن نگریسته شود . درینمورد مائوتسه دون می گوید :
” 2 – در مورد تحکیم حزب ، در بعضی از مناطق نه بر علیه این نظریه که منشاء طبقاتی از دیده فروگذار شود و نه بر علیه این نظریه که فقط منشاء طبقاتی در نظر گرفته شود ، تبلیغ مجدانه نشده است و حتی به تبلیغ اشتباه آمیز بسود اینکه فقط منشاء طبقاتی در نظر گرفته شود پرداخته شد . ” ( جلد چهارم منتخبات مائوتسه دون – صفحه 288 ) درین میان آنچه تعیین کننده است خط ایدئولوژیک – سیاسی و مشی مبارزاتی نظری و عملی افراد است . یقینا نمی توان انتظار داشت که عده زیادی از افراد دارای منشاء طبقاتی بورژوائی و فئودالی به کمونیست های انقلابی مبدل شوند ، ولی ایدئولوژی انقلابی پرولتری آنقدر قدرت و صلابت دارد که اگر بنا به علل و عوامل خاصی توسط  چنین افرادی بخوبی جذب شود به نیروی مادی نیرومندی مبدل می شود که می تواند آنها را کاملا دیگرگون نماید ، آنچنانکه تمام زندگی و جان و مال شان را وقف مبارزه انقلابی پرولتری نمایند .
حتی به عنوان یک قاعده عمومی میتوان گفت که نمایندگان سیاسی و ایدئولوگ های فکری طبقات مختلف جامعه الزاما از درون خود همان طبقه بر نمیخیزند . این امر در مورد طبقات استثمارگر و نمایندگان سیاسی و ایدئولوگ های فکری شان نیز مصداق دارد . از میان تمام رهبران جهادی افغانستان ، صرفا گیلانی و مجددی از خانواده های فئودالی برخاسته اند و دیگران تقریبا در مجموع به اقشار و طبقات دیگر تعلق دارند . ملا عمر به یک خانواده فقیر دهقانی تعلق دارد . کرزی از یک خانواده فئودالی برخاسته ، ولی اکثریت قاطع اراکین دولت وی از خانواده های فقیر برخاسته اند . علیرغم تمامی مسائل متذکره ، امکان رخنه عوامل طبقاتی بیگانه ( چه بورژوا ، چه فئودال و چه خرده بورژوا و … ) بنا به عوامل مختلف همیشه میتواند در درون حزب وجود داشته باشد . در قدم اول حزب مکلف است با توجه جدی ، از نفوذ چنین عواملی به درونش جلوگیری کند . ولی چنانچه علیرغم توجه جدی ، باز هم اینگونه عوامل در درون حزب رخنه نمایند ، حزب باید با هوشیاری متوجه آنها بوده و در رابطه با تصفیه شان قاطعانه اقدام نماید . در رابطه با چنین وضعیتی است که در ماده سی و یکم آئین نامه تشکیلاتی حزب کمونیست (مائوئیست ) گفته میشود :
”  —  عوامل   دشمن  ،   مرتدين  اصلاح ناپذير، عناصر منحط ، افراد داراي روحيه و اخلاقيات سست و ضعيف ، اشخاص مطلقاً غير قابل اصلاح و عوامل طبقاتي بيگانه نبايد اجازه يابند به حزب داخل گردند . در صورتيكه چنين عناصري درحزب رخنه نموده باشند ، بايد از حزب تصفيه گردند . “
ما در بحث روی انتقادات نقد نویس از ” برنامه حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان ” مجددا به این موضوع برخواهیم گشت ؛ ولی درینجا ذکر یک نکته را ضروری و لازمی می دانیم :
برای ما روشن است که نقد نویس در این مبحث صرفا یک فرد را مدنظر دارد . او در گذشته از این موضوع بهانه ای برای انشعاب و پوششی برای رفتن به اروپا بوجود آورد و اکنون نیز بدون اینکه اطلاع دقیقی از وضعیت داشته باشد ، این موضوع را بهانه ای برای ادامه حرکت های سکتاریستی اش قرار داده است . در غیر آن هر کسی میداند که بخاطر یک فرد ، ولو اینکه واقعا وضعیت نامناسبی داشته باشد ، نمیتوان حزب کمونیست ( مائوئیست ) افغانستان را یکسره ” خاکستری ” خواند .           (ادامه دارد )

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.