گزیده ها

طالبان خواهند جنگید
یا به
پروسه آشتی و سازش با اشغالگران و رژیم خواهند افتاد؟


اخیرا سفیر جدید امریکا در افغانستان اعلام کرد که طالبان در کنفرانس بن دوم شرک نخواهند داشت. وی گفت که آنها وقتی حق ورود به پروسه سیاسی را خواهند داشت که از جنگ دست بردارند، قانون اساسی رژیم دست نشانده را بپذیرند و روابط شان با القاعده را قطع نمایند. حامد کرزی سردمدار رژِیم پوشالی قبلا گفته بود که طالبان فقط می توانند به عنوان بخشی از هیئت نمایندگی افغانستان ( رژِیم دست نشانده ) در کنفرانس بن دوم شرکت نمایند و در صورتی که آنها بصورت مستقل در کنفرانس شرکت نمایند، افغانستان ( رژِیم دست نشانده ) در آن شرکت نخواهد کرد. سخنان سفیر جدید امریکا در افغانستان مبنی بر عدم شرکت طالبان در کنفرانس بن دوم به این معنی است که طالبان نه بصورت مستقل در کنفرانس بن دوم شرکت خواهند کرد و نه هم به مثابه بخشی از هیئت نمایندگی رژیم. به این ترتیب روشن است که نه تلاش های رژیم دست نشانده برای ” آشتی و سازش ” با طالبان به نتیجه ای رسیده است و نه هم تلاش های امپریالیست های امریکایی.
مشکل در کجا است؟ چرا بیانیه ها و تلاش های عملی علنی و مخفی چندین ساله رژیم دست نشانده و اربابان اشغالگر امپریالیست شان برای ” آشتی و سازی با طالبان “، که جناح های طرفدار و مخالف با آن در درون رژیم دست نشانده وقتا فوقتا قریب الوقوع می نمایانند، تا حال نتیجه ای در بر نداشته است؟ برای دریافت جواب درست این سوال باید موضوع را از زمان شکلگیری طالبان، و حتی قبل از آن، تا حال پیگیری نمود.
مذاکرات ژنیو برای زمینه سازی خروج ” آبرومندانه ” قوای اشغالگر سوسیال امپریالیستی از افغانستان، مذاکراتی بود که میان دولت پاکستان و رژیم دست نشانده نجیب صورت گرفت و جناح های مختلف ” مجاهدین ” در آن شرکت داده نشدند. این بی وزنگی سیاسی ” مجاهدین ” از لحاظ خارجی، با دو عامل داخلی نیرومند نظامی – سیاسی یعنی شکست تلاش های نظامی چند ساله آنها برای سرنگونی سریع رژیم بعد از خروج قوای ” شوروی ” از افغانستان و توام و موازی با آن، کشانده شدن اکثریت وسیع فرماندهان ” جهادی ” به سوی ” مشی مصالحه ملی ” رژیم نجیب، توام گردید.
چنانچه در اواسط سال 1371 وضعیت افغانستان صرفا از منظر موقعیت های سوق الجیشی رژیم نجیب از یکطرف و مقاومت ضد سوسیال امپریالیستی و ضد رژیم دست نشانده سوسیال امپریالیست ها، که دیگر بصورت عام و تام تحت رهبری جهادی های وابسته به امپریالیست های غربی و متحدین مرتجع آنها در منطقه قرار گرفته بود، در داخل افغانستان مد نظر گرفته می شد، رژیم دست نشانده نجیب در پروسه سازش و تبانی مبتنی بر ” مشی مصالحه ملی ” خود تا حد زیادی در حال کسب برتری به نظر می رسید.
اما شکست وسیع بین المللی بلوک سوسیال امپریالیستی، فروپاشی پیمان وارسا و سرنگونی پیهم رژیم های وابسته به سوسیال امپریالیست ها در کشور های اروپای شرقی، رژیم نجیب و نیروی سیاسی محوری آن یعنی حزب دموکراتیک خلق و سپس حزب وطن را که صورت استحاله شده حزب دموکراتیک خلق بود، از درون بسوی فروپاشی و از هم گسیختگی سوق می داد. با وجود این، چنانچه به دنبال فروپاشی پیمان وارسا و سرنگونی رژیم های وابسته به شوروی سوسیال امپریالیستی، رژیم گرباچوف ساقط نمی شد و ” شوروی ” خود فرو نمی پاشید و تجزیه نمی گردید، این امکان وجود داشت که رژیم نجیب بر حال باقی بماند و ” مشی مصالحه ملی ” اش سرانجام نتیجه بدهد. اما وضعیت بدینگونه پیش نرفت. با ساقط شدن رژیم گرباچوف و فروپاشی ” شوروی “، ناقوس مرگ سریع رژیم نجیب قویا به صدا در آمد و به سرعت متحقق گردید.
دولت اسلامی از همان ابتدای رویکار آمدنش در اوایل ثور 1371، به دو بخش متخاصم و متصادم 8 ثوری وابسته به امپریالیست های روسی و متحدین منطقه یی شان از یکطرف و 5 ثوری وابسته به امپریالیست های غربی و متحدین منطقه یی شان از طرف دیگر، تقسیم گردید. با گذشت بیشتر از دو سال از زمان فاجعه ثور 1371، در حالیکه جنگ چند ساله میان این دو بخش از دولت اسلامی کم کم به نفع جناح مرتجعین وابسته به امپریالیست های روسی و متحدین منطقه یی شان تمام می شد و بخش طرف مقابل آن ( شورای همآهنگی تحت رهبری حزب اسلامی گلبدین ) در حال شکست بود، تحریک اسلامی طالبان، در اواسط سال 1373 ظهور کرد. این تحریک به سرعت در نقاط مختلف کشور پیشرفت نمود و توانست دوسال بعد از تبارز جدی اولیه اش در شهرک سرحدی سپین بولدک، شهر کابل را از تصرف رژیم اسلامی تحت رهبری ربانی و مسعود بیرون آورد و تاسیس امارت اسلامی را در افغانستان اعلام نماید.
تحریک اسلامی طالبان، از لحاظ داخلی با انگیزه تزکیه ” جنبش اسلامی ” از ” فسق و فجور” تنظیم های جهادی و تامین وحدت این جنبش از طریق نابود سازی تنظیم های جهادی متشتت ومتخاصم و مقابله با شوونیزم نوخاسته تاجیک در وجود دولت اسلامی تحت رهبری ربانی – مسعود و گرد آوردن تمام مرتجعین پشتون زیر چتر یک رهبری بخاطر احیای قدرت خدشه دار شده شوونیزم طبقات حاکمه ملیت پشتون و از لحاظ خارجی در اثر پشتگرمی های دولت های ارتجاعی پاکستان، عربستان سعودی، کویت و امارات متحده عربی و حمایت های امپریالیست های انگلیسی و امریکایی به وجود آمد و پیش رفت. اما پس از تصرف کابل و اعلام امارت اسلامی توسط طالبان، همسویی و همآهنگی مجموعه داخلی و خارجی مذکور خدشه دار گردید و پروسه فروپاشی آن شروع گردید. جناح های هواداران ظاهر شاه و بقیه متنفذین قومی پشتون، خلقی های تحت رهبری شاهنواز تنی و افغان ملتی ها شروع به فاصله گرفتن از طالبان و امارت اسلامی اش نمودند. ترور پدر حامد کرزی در شهر کویته توسط طالبان این پروسه را بیشتر از پیش گسترده وعمیق ساخت.
از جانب دیگر، گرچه تحریک اسلامی طالبان از همان ابتدای ظهور خود، در پهلوی پشتگرمی های دولتی پاکستان، عربستان سعودی، کویت و امارات متحده عربی و همچنان امریکا و انگلیس، از حمایت های گروه ها و محافل مختلف مذهبی – سیاسی ” غیر دولتی ” پاکستان و کشور های عربی، به شمول گروه های نظامی – سیاسی مذهبی، برخوردار بود. اما پس از برگشت اسامه به افغانستان و تاسیس امارت اسلامی توسط طالبان در کشور، سازماندهی و تمرکز القاعده و سایر گروه های نظامی – سیاسی خارجی غیر دولتی در افغانستان و حمایت آنها از امارت اسلامی طالبان گسترده و عمیق گردید و هزاران نفر از جنگجویان آنها سنگر های جنگ برای امارت اسلامی را اشغال کردند و به همان پیمانه از نقش سیاسی در افغانستان برخوردار گردیدند.
بعد از آنکه حملاتی توسط القاعده بالای اهداف امریکایی در شرق میانه و تانزانیا صورت گرفت، درز میان ولینعمت و دست پرورده دیروزی، که قبلا در اثر مخالفت اسامه با حضور قوای امریکایی در عربستان سعودی شروع به نمودار شدن نموده بود، عمیق و گسترده گردید و برای اولین بار پایگاه های القاعده در شرق و جنوب شرق افغانستان، که در زمان اشغال افغانستان توسط سوسیال امپریالیست ها به کمک امپریالیست های امریکایی و زیر سرپرستی شخص اسامه ایجاد شده بود و سال ها مورد استفاده مجاهدین جلال الدین حقانی و مولوی خالص در خوست و ننگرهار قرار داشت، مورد حمله راکت های دور برد کروز امریکایی قرار گرفت. هدف این حمله کشتن اسامه اعلام گردید ولی این هدف بر آورده نشد و اسامه جان سالم بدر برد،  
پس از آن، امپریالیست های امریکایی مداوما در جستجوی بهانه برای حمله به افغانستان و اشغال این کشور بوده اند. امروز دیگر کاملا روشن است که قبل از وقوع حادثه 11 سپتامبر 2001 ، امپریالیست های امریکایی در جستجوی راه هایی برای حمله به افغانستان و اشغال این کشور بوده اند. اما آن حادثه، بهانه خوبی بدست شان داد و آنها به سرعت برای حمله به این کشور و اشغال آن دست بکار شدند و امارت اسلامی طالبان را سرنگون کردند. مهاجمین و اشغالگران امپریالیست امریکایی و انگلیسی نه تنها بقایای ” ائتلاف شمال ” را زیر بال و پر شان گرفتند، بلکه شخصیت ها و گروه های مرتجع پشتون ناراض از امارت اسلامی طالبان را نیز مورد حمایت قرار دادند و توام با اشغال افغانستان همه آنها را در چهارچوب ” رژِیم دست نشانده “، تحت رهبری بروکرات های دست پرورده خود شان، ” قدرت ” بخشیدند.
کل تاریخ چند هزار ساله این مرز و بوم، شاهد گویای این حقیقت است که مردمان ما مداوما ناچار بوده اند علیه مهاجمین و اشغالگران خارجی و نوکران بومی آنها، با استفاده از هر حربه و سلاح ایدئولوژیک – سیاسی ممکن و میسر و با پذیرش قربانی های سهمگین بجنگند. آخرین پرده تا حال روی صحنه آمده از این سناریوی مکرر تاریخی  یعنی تجاوز امپریالیست های امریکایی و متحدین انگلیسی و غیر انگلیسی شان بر افغانستان و اشغال آن نیز نمی توانست – و نتوانست –  چیزی غیر از نمونه های تاریخی گذشته خود باشد. مخالفت، مبارزه و مقاومت در اشکال گوناگون مسلحانه و غیر مسلحانه علیه قوای اشغالگر و رژیم دست نشانده براه افتاد و به تدریج ولی پیوسته و مداوم گسترش یافت.
برخلاف تصور و ذهنیتی که شخصیت ها و نیروهای پرو امپریالیست درون و بیرون رژیم دست نشانده دامن می زنند، سر بلند کردن مخالفت، مبارزه و مقاومت علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده و عمق و گسترش روز افزون آن، نتیجه ” اشتباهات و کمبودات ” ثانویه اشغالگران و دست نشاندگان شان نیست، بلکه نتیجه ناگزیر حالت اشغال کشور و حاکمیت پوشالی رژیم دست نشانده در آن است. به عبارت دیگر، ” اشتباهات و کمبودات ”  قدرت های امپریالیستی اشغالگر و رژیم ارتجاعی دست نشانده که باعث سر بلند کردن مخالفت، مبارزه و مقاومت علیه آنها گردیده و کماکان میگردد، جزء خصایل ذاتی آنها است و آنها اصولا قادر نیستند این ” اشتباهات و کمبودات ” را از خود بزدایند. نیروهای اشغالگر امپریالیست نمی توانند مثل نیروهای اشغالگر رفتار نکنند، به قتل عام توده های مردم دست نزنند، عزت و حرمت شان را پامال نکنند و احساسات ملی آنها علیه خود را بر نینگیزانند. همچنان یک رژیم ارتجاعی دست نشانده نمی تواند سرکوبگر، دشمن توده ها، تا مغز استخوان فاسد و در یک کلام سمبول زنده وطنفروشی و خیانت ملی نباشد و خصومت عمیق ملی و طبقاتی توده ها علیه خود را بر نینگیزاند.
اما اجباری و ناگزیر نبود که علمبردار این مخالفت، مبارزه و مقاومت، طالبان یعنی آن نیرویی گردد که تولد آغازین و قدرت قبلی اش را مرهون پشتگرمی های متجاوزین و اشغالگران کنونی بود، امارت اسلامی اش در آزمون و امتحان اجتماعی کشور و مردمان کشور ناکام ثابت شده بود و به عقبماندگی و ارتجاعیت حیرت انگیز و تاسف باری مبتلا بوده و کماکان مبتلا هست.
ولی در نتیجه ضعف و ناتوانی مفرط جنبش انقلابی کمونیستی و ملی – دموکراتیک در افغانستان، در شرایط اشغال کشور و حاکمیت پوشالی رژیم دست نشانده، بود که توده های مقاومتخواه و رزمجو، بخصوص در میان توده های ناراض پشتون، سنگر نبرد ملی مردمی و انقلابی علیه اشغالگران و رژیم دست نشانده نیافتند و به صفوف آماده طالبان پیوستند و باعث تقویت و گسترش روز افزون مقاومت جنگی طالبان گردیدند. طالبان گرچه از قدرت ساقط شده بودند اما رهبری شان را حفظ کرده بودند و تا حد زیادی نیز نیروها و امکانات نظامی باقی مانده از امارت اسلامی کماکان در اختیار شان بود. آنها توانستند در زمان مساعد مجددا از لحاظ نظامی و سیاسی سر بلند نمایند و به جلب حمایت هایی از خارج موفق گردند.
در نخستین سال های بعد از سقوط امارت اسلامی طالبان، پروسه ای بنام ” پروسه آشتی و سازش با طالبان ” از سوی رژیم دست نشانده و اشغالگران امپریالیست اصلا در میان نبود و تسلیمی بلا قید و شرط طالبان مطالبه می شد، آنهم در حالیکه رهبران شان در لیست سیاه گنجانده شده بودند و برای دستگیری و یا کشتن چهره های برجسته آن جایزه های چندین میلیون دالری اعلام گردیده بود. اما پس از آنکه جنگ علیه شان رو به گسترش نهاد، ” پروسه آشتی و سازش با مخالفان مسلح ” را علم کردند و از چند سال به اینطرف پیوسته برای آن تبلیغ می کنند.
این پروسه در حقیقت امر یک پروسه دوجانبه سرکوب و تطمیع است و هدف آن همانطوری که سفیر جدید امریکا در افغانستان گفته است، دست کشیدن طالبان از جنگ، پذیرش قانون اساسی رژیم دست نشانده یعنی پذیرش اصولی نظام سیاسی مورد خواست امپریالیست ها در افغانستان و قطع رابطه با القاعده یعنی چشم بستن از دیدگاه ها و اهداف پان اسلامیستی ضد غربی و قطع علایق با حامیان پان اسلامیست خارجی شان است. پذیرش این شرایط از طرف رهبری طالبان به معنی انتحار سیاسی است و باعث تسلیمی سیاسی طالبان خواهد شد، تسلیمی ای که می تواند به سرعت منجر به فروپاشی و اضمحلال فزیکی تحریک طالبان گردد. طرح این شروط توسط اشغالگران امریکایی و رژیم پوشالی، صرفا بصورت لفظی و در ظاهر با تسلیمی بلا قید و شرط طالبان فرق دارد، ولی مضمون و هدفش با آن یکی است. این شروط را بطور مشخص مورد ارزیابی قرار می دهیم:
الف: قوای اشغالگر، قدرت و حاکمیت طالبان ( امارت اسلامی ) را ساقط کردند و طالبان با علم کردن مقاومت اسلامی علیه آنها و تقبل تلفات سنگین مجددا تا حدی سر و سامان یافتند. رهبری طالبان در شرایط حضور این قوا در افغانستان، نمی تواند دست از جنگ بکشد، مگر اینکه فلسفه وجودی خود را نفی کند و مرگ مفاجات سیاسی و حتی فزیکی خود و کل تحریک طالبان را بپذیرد.   
از جانب دیگر، تا جائیکه روشن است اشغالگران امپریالیست امریکایی خواهان حضور نظامی و ایجاد پایگاه های نظامی استراتژیک دراز مدت در افغانستان هستند و به هیچوجه قصد ندارند نیروهای شان را ازینجا بطور کامل عقب بکشند. آنها که در جنگ افغانستان چند صد میلیارد دالر به مصرف رسانده اند و چند هزار نفر تلفات داده اند، حاضر نیستند با عقب کشی کامل قوای اشغالگر شان از افغانستان، اینهمه مصارف و تلفات را باد هوا بسازند، رژیم دست نشانده شان را با خطر سقوط حتمی مواجه سازند و کل نقشه های استراتژیک و اهداف سلطه طلبانه شان در منطقه را با شکست مواجه نمایند. عقب کشی کامل قوای اشغالگر امریکایی از افغانستان به مفهوم پذیرش صریح شکست کلی در جنگ افغانستان توسط امپریالیست های امریکایی است، در حالیکه آنها نه از لحاظ شرایط عینی جهانی، منطقه یی و داخلی امریکا به چنین موقعیتی افتاده اند و نه از لحاظ ذهنی حاضر به پذیرش آن هستند.
اوضاع داخلی، منطقه یی و جهانی دولت امریکا در ابتدای دهه دوم قرن بیست و یکم مثل اوضاع داخلی، منطقه یی و جهانی دولت ” شوروی ” در ابتدای دهه دهم قرن بیستم نیست. به همین سبب نه ” گلازنوست ” و ” پروستریکا ” ی امریکایی در کار است و نه هم اوباما را می توان گرباچوف امریکایی محسوب نمود.     
ب: رژیم دست نشانده ( جمهوری اسلامی افغانستان ) رژیمی است که پس از سرنگون شدن امارت اسلامی طالبان توسط قوت های مهاجم و اشغالگر امریکایی و متحدین انگلیسی شان و پادوان بومی آنها شکل داده شد و در طی تقریبا یک دهه گذشته توسط اشغالگران حفاظت شده و بال و پر یافته است. پذیرش قانون اساسی این رژیم توسط طالبان به مفهوم پذیرش حقانیت سرنگون شدن امارت اسلامی شان و به مفهوم پذیرش حقانیت شکلدهی این ” جمهوری اسلامی ” توسط اشغالگران است و این نیز برای طالبان صرفا می تواند به مفهوم انتحار سیاسی تلقی گردد.
دید و بینش امارتی طالبان نمی تواند پذیرای نورم های جمهوری اسلامی ( ” دموکراسی اسلامی ” ) گردد و نمی تواند قانون اساسی رژیم دست نشانده را که مبتنی بر نورم های ” دموکراسی اسلامی ” در افغانستان است، مورد قبول قرار دهد. آنچه طالبان از لحاظ ایدیولوژیک – سیاسی می خواهند، باز سازی نظام ایدیولوِژیک – سیاسی صدر اسلام یعنی نظام عهد پیامبر اسلام و خلفای راشدین در شکل امارتی سنتی افغانستانی است. اما آن مبنای ایدیولوژیک – سیاسی ای که رژیم دست نشانده و قانون اساسی اش روی آن بنا یافته است، التقاط میان ارزش های اسلامی و لیبرالیزم و نیولیبرالیزم غربی است یعنی مدرنیزه کردن یا پست مدرنیزه کردن اسلام و به عبارت دیگر اسلامی ساختن مدرنیزم یا پست مدرنیزم غربی.
بنابرین، پذیرش قانون اساسی رژیم دست نشانده توسط طالبان از لحاظ ایدیولوژیک – سیاسی به مفهوم نفی خط فکری و سیاسی تحریک شان و به مفهوم پذیرش کامل شکست از لحاظ ایدیولوژیک – سیاسی است. اینچنین موقعیتی نه از لحاظ عینی وجود دارد و نه هم از لحاظ ذهنی.
بر علاوه، فرماندهان طالبان در موقعیت فرماندهان جهادی زمان ” مشی مصالحه ملی ” رژیم نجیب قرار ندارند که بتوانند هر کدام جداگانه به ” مشی مصالحه ملی ” رژیم کرزی بپیوندند و در عین حال بتوانند نقش فرماندهی شان در میان طالبان را حفظ نمایند. تشکیلات نظامی – سیاسی امارتی طالبان علیرغم پراگندگی گروه ها و صفوف خود در نهایت در وجود ” امیر المومنین ” ملا عمر متمرکز می گردد و هر فرد و گروپی که از این ” مرکز ثقل ” ببرد، نقش خود را در تحریک طالبان از دست می دهد.
از طرف دیگر روشن است که رژِیم دست نشانده در افغانستان با تمام بحرانات واقعی و ساختگی ای که دامنگیرش هست، نه از لحاظ داخلی در موقعیت مشابه به موقعیت رژیم نجیب در اواخر دهه نهم قرن گذشته قرار دارد و نه هم از لحاظ خارجی یعنی اوضاع و احوال حامیان خارجی اش. بنابرین در معرض سرنگونی فوری قرار ندارد.
اما در عین حال طالبان نیز در حالت فروپاشی قرار ندارند. قدرت سیاسی امارت اسلامی، در سال 2001  به زور راکت های کروز و طیارات بی 52 امریکایی سرنگون گردید و تا دو سه سال دیگر کل تحریک طالبان فروپاشیده و نابود شده تصور می شد. اما اینک طالبانیزم به یک مفکوره دارای نفوذ وسیع در افغانستان و پاکستان تبدیل شده است و به نظر می رسد که جنبش های جنگجوی اسلامی کشور های آسیای میانه نیز در حال طالبانی شدن هستند. حضور ده ساله قوت های امپریالیستی امریکایی و غیر امریکایی در افغانستان بعد از سرنگونی امارت اسلامی طالبان و اشغال کشور، نه تنها قادر به نابودی طالبان در افغانستان نگردیده است بلکه باعث گسترش روز افزون طالبانیزم از لحاظ ایدیولوژیک – سیاسی و نظامی در سطح کل منطقه نیز گردیده است. کشته شدن اسامه یک خطر جدی بروز تسلیم طلبی در صفوف طالبان به وجود آورد. اما اکنون به نظر می رسد که آنها این خطر را  عمدتا دفع کرده اند.     
در چنین موقعیتی، پذیرش قانون اساسی ای که مکررا توسط خود رژیم دست نشانده نقض می شود، از طرف طالبان کار ابلهانه ای خواهد بود، همانطوری که طرح آن به عنوان یک شرط از طرف اشغالگران امریکایی و رژیم دست نشانده نیز یاوه گویی ای بیش نمی باشد.
ج:  بعد از حادثه یازده سپتامبر 2001، امپریالیست های امریکایی در حالیکه به سرعت برای حمله به افغانستان آمادگی می گرفتند، از امارت اسلامی طالبان خواستند که اسامه را به آنها تسلیم نماید. امارت اسلامی طالبان و در راس آن ملا عمر این خواست را رد کردند و شخص ملا عمر اعلام کرد که:
« غیرت اسلامی و مهمان نوازی افغانی به ما اجازه نمی دهد که یک مسلمان مهمان خود را به دشمنان غیر مسلمانش تسلیم نماییم.»
وی در همان وقت در جواب به این سوال که در آن صورت امریکا حتما به افغانستان حمله می کند و امارت اسلامی را از بین می برد، گفته بود که:
«  اگر رضای خدا همین باشد، می پذیریم. »
البته واقعا مسئله این نبود که اگر امارت اسلامی طالبان، اسامه را به امپریالیست های امریکایی تحویل می داد، آنها به افغانستان حمله نمی کردند و امارت اسلامی طالبان هم سرنگون نمی شد. در واقع امریکایی ها، ملا عمر و سیستم اعتقادی و فکری او را می شناختند و هیچ انتظاری از بابت تسلیم دهی اسامه از طرف طالبان نداشتند. آنها صرفا این موضوع را بهانه گرفتند تا تهاجم شان بر افغانستان را عادلانه جلوه دهند.
در هر حال، ملا عمر در سال 2001 بر سر عدم تسلیم دهی اسامه به دولت امریکا، که اگر اتفاق می افتاد منجر به قطع رابطه میان طالبان و القاعده می گردید، حاضر شد خطر حمله امریکا بر افغانستان و سرنگونی امارت اسلامی را بپذیرد. از آن زمان تا حال پیوند های اعتقادی و سیاسی و در عین حال امکاناتی – لوجیستیکی میان طالبان و القاعده پیوسته رو به افزایش بوده و از هر لحاظ عمق و گسترش یافته است.  
به ویژه اکنون که اسامه توسط امریکایی ها به قتل رسیده و برای کل جنبش پان اسلامیستی مخالف امریکا، به شمول طالبان، به مقام یک ” شهید اکبر ” و یک سمبول جهانی ” اسلامیزم پیکارجو ” صعود کرده است، یک اجبار اعتقادی و سیاسی به مراتب نیرومند تر از « غیرت اسلامی و مهمان نوازی افغانی .. » سال 2001، ملا عمر و سائر رهبران و صفوف ” مومن ” طالبان را، در رابطه به ادامه پیوند با القاعده، در خود پیچانده است. آنها نمی توانند از دایره نیرومند این اجبار اعتقادی و سیاسی بیرون شوند، مگر اینکه قصد خود کشی اعتقادی و سیاسی داشته باشند.
تسلیم ندادن اسامه به دولت امریکا توسط طالبان در سال 2001 یک جنبه دیگر نیز داشت. این ” غیرت اسلامی و مهمان نوازی افغانی ”  طالبانی به مفهوم پذیرش خطر قطع حمایت های دولتی پاکستان، عربستان سعودی، کویت و امارات متحده عربی از امارت اسلامی نیز بود، خطری که به وقوع پیوست. به عبارت دیگر طالبان و در راس آنها ملا عمر نه تنها بخاطر حفظ و ادامه پیوند با القاعده و اسامه، خطر دشمنی حامیان امپریالیست امریکایی و انگلیسی قبلی شان را بجان خریدند، بلکه حاضر شدند که حمایت های رسمی دولت های اسلامی پاکستان، عربستان سعودی، کویت و امارات متحده عربی را نیز درین راه قربانی نمایند.
البته مسلم است که ” غیرت اسلامی و مهمان نوازی ” ملا عمر در سال 2001، یک موضوع صرفا اعتقادی اسلامی و یک خصیصه خشک و خالی افغانی نبود، بلکه از یک عینیت نیرومند در میدان جنگ و عرصه سیاسی نیز برخوردار بود. در آن وقت چندین هزار از مجاهدین مسلمان خارجی در سنگر های جنگ افغانستان به نفع امارت اسلامی می جنگیدند و قاطعانه هم می جنگیدند. به عبارت دیگر این نیروها نه تنها از لحاظ کمیت قابل توجه بودند بلکه از کیفیت جنگی بالایی نیز برخوردار بودند. این مجاهدین مسلمان یا راسا به القاعده تعلق داشتند و یا هم در این سطح یا آن سطح توسط القاعده تنظیم و تجهیز می شدند. به عبارت دیگر جنگ امارت اسلامی در افغانستان صرفا جنگ طالبانی نبود، بلکه جنگ پان اسلامیستی و القاعده یی نیز بود و از این جنبه نیروی محوری قدرت امارت اسلامی طالبان را صرفا نظامیان طالب افغانستانی تشکیل نمی داد، بلکه مجاهدین مسلمان القاعده یی و غیر القاعده یی خارجی نیز بخش مهمی از این نیروی محوری بود.
هم اکنون نیز مجاهدین مسلمان خارجی بخش مهمی از نیروهای مقاومت جنگی اسلامیستی را در افغانستان تشکیل می دهند. تعداد زیادی از آنها پاکستانی اند و به تحریک اسلامی طالبان پاکستانی و سائر گروه های اسلامیست مقاومتجوی پاکستانی تعلق دارند. مجاهدین مربوط به گروه های اسلامیست کشور های آسیای میانه ( ازبکستان، تاجیکیستان، ترکمنستان و قرغزستان ) بخش مهم دیگری از این نیروها را تشکیل می دهند که به ویژه کم و بیش در  سمت شمال فعال شده اند و تا حد معینی محدودیت ملیتی مقاومت جنگی اسلامی تحت رهبری طالبان را رفع کرده اند. جنگجویان اسلامی چچینی روسیه و اوغوری چین را نیز باید بر این مجموعه علاوه کرد.
در حال حاضر شمولیت مجاهدین اسلامی عرب تبار القاعده یی در مقاومت جنگی اسلامی افغانستان از لحاظ کمیتی بسیار محدود و معدود است. البته دلیل آن ضعف و ناتوانی عمومی القاعده نسبت به سال 2001 نیست، بلکه این است که فعالیت های جنگی القاعده در کشور های عربی آسیایی و افریقایی گسترش یافته و بعضا وسیع و توده یی نیز گردیده است. هم اکنون القاعده در کشور های یمن، سومالیه، عراق، سعودی و الجزایر آشکارا در حال جنگ است و در کشور های سوریه و لیبیا نیز پوششی می جنگد و در سایر کشور های عربی نیز فعالیت هایی دارد. به عبارت دیگر هم اکنون پان اسلامیزم پیکارجو، دارای دو ساحه بزرگ فعالیت است:

  1. ساحه افغانستان، پاکستان، هند و کشمیر، تاجیکستان ، ترکستان شوروی سابق به شمول چچین و ترکستان چین
  2. کشور های عربی شرق میانه، شمال افریقا و شاخ افریقا.

نیروی عمده در ساحه شماره اول، طالبان ( افغانستانی و پاکستانی ) هستند، در حالیکه نیروی عمده در ساحه شماره دوم القاعده محسوب می گردد و نیروهای دیگری مثل الشباب سومالیه در پیوند با آن قرار دارد.
به این ترتیب تقابل تجاوزکارانه و اشغالگرانه امپریالیست های امریکایی با پان اسلامیزم القاعده یی – طالبانی در افغانستان و عراق نه تنها باعث ضعف و ناتوانی عمومی پان اسلامیزم پیکارجو نگردیده، بلکه باعث تقویت و گسترش آن نیز شده است. هم اکنون، حتی بعد از کشته شدن اسامه، القاعده نسبت به سال 2001 به مراتب قوی تر و نیرومند تر است و طالبان و ملا عمر دلیلی ندارند که رابطه شان را با القاعده قطع نمایند. طالبانیزم یک پای پان اسلامیزم پیکار جو است و بدون پیوند با پای دیگر پان اسلامیزم پیکار جو یعنی القاعده، یک تصور بی معنی و بی مفهوم است. متحقق شدن این تصور هیچ مفهوم دیگری جز نابودی طالبانیزم نمی تواند داشته باشد.
وضعیت و ترکیب پایه های اجتماعی و نیروهای جنگی مقاومت مهر خورده بنام طالبان همه یکرنگ و یک سطح نیستند. در واقع بخش عمده این پایه ها و نیروها طالبان مکتبی و تئوریک نیستند. اینها کسانی اند که بنا به دلایل مختلف از اشغالگران و رژیم به شدت ناراض هستند و انگیزه اصلی شان در مقاومت علیه آنها نفرت عمیقی است که نسبت به آنها دارند. این قبیل افراد و اشخاص در اصل متکی به روحیه مقاومتی سنتی افغانستانی هستند، روحیه ای که مرکب از چهار عنصر است:

  1. – ستیزه گری با متجاوز خارجی.
  2. – خونخواهی.
  3. –  سنت پرستی.
  4. –  پراگندگی قبیله یی – قومی و ملیتی.

رهبریت و صفوف مومن طالبان یعنی طالبان مکتبی و تئوریک، همان طوری که ناگزیر اند، و به تدریج بیشتر و بیشتر ناگزیر می شوند، در بیانیه ها و عملکرد های روزمره شان این روحیه ملی – سنتی را در نظر بگیرند، در برخورد با پروسه سازش و تبانی مطرح شده توسط اشغالگران و رژیم نیز چنین ناگزیری ای دارند. این صفوف توده یی که ده ها برابر طالبان مکتبی و تئوریک گسترده و وسیع است، بخاطر مقاومت و مبارزه علیه اشغالگران و رژیم تحت بیرق طالبان قرار گرفته اند. چنانچه پای سازش و مصالحه میان طالبان و اشغالگران و رژیم در میان باشد، این قبیل افراد از زیر بیرق طالبان بیرون می روند و در صورتی که از روی ناگزیری تن به تسلیم دهند، عمدتا خود مستقیما دست به این کار خواهند زد و نه اینکه از طریق رهبری طالبان تسلیم شوند. بنابرین پیشرفت پروسه سازش و تبانی آغاز شده توسط اشغالگران و رژیم از یکجانب به مفهوم بیرون رفتن روز افزون روابط توده یی طالبان از زیر بیرق آنها و از جانب دیگر به مفهوم جذب شدن روز افزون مستقیم آنها توسط رژِیم و اشغالگران است. در واقع تلاش اشغالگران و رژیم برای جذب پایه های توده یی طالبان، محور اصلی پروسه آغاز شده توسط آنان را تشکیل می دهد. بنابرین تن دادن طالبان به این پروسه به مفهوم از دست دادن روابط توده یی کنونی و محدود شدن به حلقات معدود و محدود ملایان و طالبان مدارس دینی است. اگر آنها به چنین وضعی بیفتند، نه قادر به پیشبرد جنگ خواهند بود و نه هم قادر به پیشبرد سیاست غیر جنگی.        
پس می توان سوال مطرح شده در عنوان را اینگونه جواب داد: طالبان اگر بخواهند و بتوانند طالبان باقی بمانند، به جنگ ادامه خواهند داد تا پیروز شوند و یا هم در میدان جنگ و در یک پروسه چندین ساله از بین بروند؛ در غیر آن به ” پروسه آشتی و سازش ” مطرح شده از سوی اشغالگران و رژیم پوشالی خواهند پیوست و تسلیم خواهند شد و سپس فرو خواهند پاشید. راه دیگری بصورت سازش و تبانی نیمه نیمه برای آنها وجود ندارد.
قراین قویا نشان می دهد که طالبان راه اول را برگزیده اند و به جنگ ادامه خواهند داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.