زندانی شماره 4383
اگر اکرم یاری – پیش از چهلمین سالگرد زادروزش – تیرباران نمیشد، امروز سپیدار آزادیخواهی در آستان هشتادسالگی میایستاد.زندگی مرگآزما داشت. کودک بود، به او گفتند: برادر مهترت در گوشۀ دوردست جهان کشته و به دستور شاه در کابل به خاک سپرده شد. در دهۀ 1940، او که نام پایتخت سرزمین خود را نشنیده بود، چگونه میدانست که سرور یاری از امریکا زنده برنگشتهاست؟ نمیدانست که چرا خودش ناگهان “شهزاده” نامیده شد و از دامان خانواده در جاغوری/ غزنی رهسپار ارگ شاهی کابل گردید؟ چرا این نوجوان گروگان نقش سپر را بازی کرد تا از شورش خانواده، خویشاوندان و هزاران ستمدیده دیگر در برابر نظام سلطنت پیشگیری شود؟ و چراهای دیگر …اندوه دارد دانستن این راز که زندگی پربار اکرم یاری از پنج سال 1965 تا 1970 فراتر نمیرود. هر آنچه هواخواهان و بدخواهان از وی میدانند، ریشه در همان نیم دهه میرساند.در هژده سالگی – 1958 – به رونق ارگ پشت پا زد و روآورد به اندیشۀ مبارزه طبقاتی. در کمتر از سه سال دریافت که باورهای عبدالرحمان محمودی و غلام محمد غبار با ارزشهای پیدا و پنهان شان نمیتوانند پاسخگوی نیاز روزگار آشفتۀ کشاکش میان دو اردوگاه دارای موضعگیری سوسیالیستی – اتحاد جماهیر شوروی و جمهوری مردم چین – با دو بازتاب ناهمگون در افغانستان باشد.از همینروادامۀ مطلب
