cmpa.io

ماهيت طبقاتي جنگ افغانستان و پاکستان

اطلاعیه اعلامیه ها خانه

3,658 واژه، 19 دقیقه زمان خواندن.


« ازنقطه نظر تئوري كاملا اشتباه بود هرآئينه فراموش مي شد هر جنگي ادامه سياست با وسايل ديگر است.»(1)

در جوامع طبقاتي، جنگ يك امر ناگزير است. هيچ جنگي نمي‌تواند فاقد جنبه طبقاتي باشد، براي درك اين كه جنگ چه نوع جنگي است آيا جنگ انقلابي وآزاديبخش است يا اين كه يك جنگ ضد انقلابي واستعماري، بايد موقعيت اجتماعي جناح‌هاي درگير جنگ را شناخت، بايد ديد كه طرفين داراي چه پايۀ طبقاتي بوده و چه سياستي را دنبال مي‌كنند،  بايد اقتصاد و سياست جناح‌هاي درگير جنگ را قبل از جنگ بررسي نمود، بايد به اين نكته پي برد كه كدام علل و عوامل باعث گرديده است كه آن سياست بواسطه اين جنگ راه خود را بگشايد، خلاصه براي اثبات اين كه  هر جنگي چه جنبه حقيقي اجتماعي – حقيقي طبقاتي دارد، بايد موقعيت عيني طبقات درگير جنگ را تجزيه وتحليل نمود. براي اين امر نبايد به يك مشت مثال‌ها و اطلاعات بي ارتباط و جداگانه، بلكه مجموعه از مدارك در ارتباط با اساس زندگي اقتصادي طرفين درگير جنگ و شرايط جهاني را بررسي نمود.

لنين گفت: «به نظر من مهم‌ترین مسئله‌ای که معمولاً در مسئلهٔ جنگ نادیده گرفته می‌شود، و دربارهٔ آن بحث‌های بی‌حاصل زیادی صورت می‌گیرد، این است کهماهیت طبقاتی جنگ چیست؛ این جنگ چرا آغاز شده، کدام طبقات آن را به راه انداخته‌اند و چه شرایط تاریخی و اقتصادی آن را به وجود آورده است.»(2)

جنگي كه به منظور تغيير سيستم  اقتصادي و تحصيل آزادي  سياسي و گرفتن حكومت از طرف طبقۀ زحمت‌کش باشد آن يك جنگ انقلابي و مترقي است، ولي اگر جنگ به خاطر عقيم گذاشتن مبارزات طبقاتي مترقي به منظور حفظ و تحكيم موقعيت موجود و دفاع از طبقۀ باشد كه از نظر تكامل، كيفيت ارتجاعي پيدا كرده، چنين جنگي فقط و فقط يك قضيه ارتجاعي مي‌تواند تلقي شود هرچند كه نيروهاي عمده  جنگنده، جزء طبقات زحمت‌كش جامعه به شمار روند. بناءً «ما بايد بتوانيم اين مطلب را به توده‌ها  توضيح دهيم كه شاخص جنبه اجتماعي و سياسي  جنگ ” حسن نيت ”  افراد و دسته جات وحتي توده‌هاي مردم نبوده بلكه وضع طبقه ايست كه سياست مي راند. سياست اين طبقه است كه جنگ ادامه آن مي‌باشد.»(3)

در جوامع طبقاتي جنگ نه تنها بين طبقات متضاد در يك جامعه بلكه بين جناح‌هاي مختلف طبقه حاكمه نيز امكان پذير است. ريشه و علل اين‌گونه جنگ‌ها را قبل از هرچيزي بايست در چگونگي شرايط اقتصادي زماني و مكاني جناح‌هاي آن طبقه‌اي كه درگير جنگ شده اند، جستجو نمود و امتيازات اقتصادي و بالنتيجه سياسي آن‌ها را مورد كاوش قرار داد. در سطح جهان مي‌توان اين مطلب را در جنگ بين گروه بندي‌هاي امپرياليستي ديد و مي‌توان جنگ را به خاطر هرچه بيشتر استثمار و بهره‌كشي از يك كشور وابسته به سرمايه‌داري امپرياليستي كه توسط جناح‌هاي طبقه حاكمه و مرتجعين كشوركه از مداخله و پشتيباني امپرياليست‌ها نيز برخوردار است، مشاهده نمود.

اكنون ما شاهد چنين جنگي در افغانستان هستيم. جنگ فعلي در افغانستان که توسط تجاوز عریان رژیم ارتجاعی پاکستان بین دو جناح ارتجاعی (پاکستان و طالبان) وابسته به امپریالیزم به راه افتاده که چیزی جز عواقب ناگواری را برای توده‌های زحمت‌کش هر دو کشور به دنبال ندارد، جنگی است ارتجاعی. بنابراين براي درك درست از وضع واقعي اين جنگ ناگزيريم به بررسي وضعیت دو کشور از چند دهه پیش به‌پردازیم. البته بررسی این مطلب به صورت کل در این مقاله نمی‌گنجد، لذا مجبوریم که مختصراً این وضعیت را توضیح دهیم.

از زمانی بولگانین و خروشچف (1955 میلادی) به افغانستان سفر نمود و توانست که داوود خان را به طرف سوسیال امپریالیزم جذب نماید از این زمان به بعد رقابت و کشمکش میان امپریالیزم غرب و سوسیال امپریالیزم روسیه بیشتر و بیشتر گردید و مسأله خط دیورند بین پاکستان و افغانستان حاد گردید. از آن زمان به بعد کشمکش میان پاکستان و افغانستان زیاد شده رفت. امپریالیزم امریکا به حمایت از پاکستان پرداخت و تا آن‌جا آن را حمایت نمود که به بمب‌های هسته‌ای مسلح گردید، اما افغانستان در حالت رکود اقتصادی باقی ماند. سوسیال امپریالیزم توسط داوود خان توانست که با تره‌کی و ببرک کارمل آشنائی حاصل نماید و از طریق این افراد باند وابسته به خود (حزب دموکراتیک خلق افغانستان) را تشکیل نماید. این حزب بعد از صدارت داود خان در جدی سال 1343 خورشیدی (1964 میلادی) تشکیل گردید.

سوسیال امپریالیزم توانست که قسمت اعظم تجارت افغانستان را به خود اختصاص دهد، بناءً امپریالیزم غرب نیز در پی ایجاد یک نیروی مزدور وابسته به خود گردید. باند “اخوان المسلیمن” زیر نام (جوانان مسلمان) در افغانستان به حمایت امپریالیزم امریکا و متحدین غربی‌اش ایجاد گردید. امپریالیزم امریکا با ایجاد این باند وابسته به خود در رقابت جدی با سوسیال امپریالیزم روسیه قرار گرفت. در 29 جوزای سال 1351 خورشیدی با درگیری میان اخوان المسلمین و جریان دموکراتیک نوین، سیدال سخندان به دست ناپاک گلبدین حکمتیار جان باخت و یک تعداد از اخوانی‌ها به شمول گلبدین حکمتیار و برهان الدین ربانی به پاکستان فرار نمودند.

در سال 1352 خورشیدی(1973 میلادی) سوسیال امپریالیزم با یک کودتا داوودخان را به قدرت رساند، و باند رویزیونیستی “حزب دموکراتیک خلق افغانستان” چوکی های دولتی را از وزارت تا ولایت و ولسوالی‌ها را قبضه نمودند. امپریالیزم امریکا بی‌کار ننشست یک مرتبه توسط میوندوال به فکر کودتا افتاد که در نیمه راه سرکوب گردید. بار دوم در سال 1354 خورشیدی (1975 میلادی) با حمایت دولت پاکستان اخوانی‌های که داخل پاکستان بودند مسلح نمود و به داخل افغانستان روان نمود. این شورش هم از طرف داوودخان به شدیدترین شکل سرکوب گردید، اخوانی‌های که زنده ماندند دوباره به پاکستان فرار نمودند و تا سال 1357 خورشیدی (1978 میلادی) در پاکستان خاموش ماندند. اما مناسبات پاکستان و افغانستان بحرانی‌تر از قبل گردید. 

با کودتای هفت ثور 1357 خورشیدی این مناسبات بی نهایت خراب گردید. كودتاي 7 ثور كه بدست باندهاي خائن رويزيونيستي خلق و پرچم و حمایت مستقیم جنرال‌های روس سازمان‌دهی شد، نتيجه تضاد و رقابت دو جناح امپرياليزم غرب و سوسيال امپرياليزم شوروي و جناح‌هاي وابسته به آن‌ها بود. دولت سوسيال امپرياليزم شوروي از همتاي غربي خود گامی فراتر نهاده و افغانستان را به يك كشور مستعمره خود تبديل نمود.  بعد از كودتاي 7 ثور تمام امور اقتصادي، نظامي و فرهنگي تحت اختيارو كنترل سوسيال امپرياليزم شوروي قرار گرفت و جز اين هم نمي‌توانست بشود. 

امپرياليست‌ها و جناح‌هاي وابسته شان از همان آوان كودتا موضع‌گيري خود را آشكار گردانيدند و دست به فعاليت‌هاي ديپلماتيك زدند و در خفا به تدارك نظامي نيز توجه نمودند و در داخل افغانستان و هم در كشورهاي همسايه و ديگر كشورهاي منطقه شروع به فعالیت نمودند و از طريق ديپلماتيك و مطبوعات مخالفت‌هاي خود را عليه گسترش طلبي شوروي در افغانستان و از سياست هاي شوروي اظهار داشتند كه همانا  حساسيت نشان دادن در حفظ منافع امپرياليست‌هاي غربي درمنطقه و رقابت با سوسيال امپرياليزم شوروي است كه باعث حاد شدن تضادها در اين منطقه شد. و هركدام از طرفين مي‌خواستند حكومت مورد دل‌خواه خود را در افغانستان بر اريكه قدرت نشانند و به اصطلاح امنيت و ثبات را برقرار نمايند، و در اين راه از پشتيباني كشورهاي هم‌پيمان در منطقه و جهان برخوردار بودند.

بعد از كودتاي 7 ثور قسمتي از ملاكين و بورژوازي كمپرادور همگام با روياروي سوسيال امپرياليزم براي حفظ منافع شان در افغانستان به جنگ و ستيز عليه جناح رقيب برخواستند و تحت حمایت امپریالیزم غرب قرار گرفتند. و به تشكيل باند هاي ارتجاعي مذهبي پرداخته واز ايدئولوژي حاكم بر جامعه استفاده كرده به مخالفت عليه دولت مزدور اقدام نمودند.

امپریالیزم امریکا در همان شب 7ثور 1357 خورشیدی، صبغت الله مجددی را که در مدینه اقامت داشت به پاکستان فرستاد تا تمامی نیروهای ضد رژیم را متحد ساخته و به تبلیغات علیه دولت افغانستان بپردازد.

صبغت‌الله مجددی توانست نیروهای مخالف دولت افغانستان را تحت نام «جمعیت‌العلما» متحد گرداند. این نیروها در ۲۴ حوت ۱۳۵۷ خورشیدی (۱۵ مارچ ۱۹۷۹ میلادی) در شهر هرات دست به قیام زدند. گرچه آن‌ها توانستند شهر هرات و فرقهٔ نظامی را تصرف کنند، اما زندان، قوماندانی امنیه و مسجد جامع شهر همچنان در دست “حزب دموکراتیک خلق افغانستان” باقی ماند. چند روز بعد با رسیدن نیروهای تازهٔ دولتی، قیام به شدت سرکوب شد. در جریان این رویداد 24 هزار نفر شهید شدند. باقی ماندگان به پاکستان گریختند و با رسیدن به آن‌جا ائتلاف اولیهٔ آنان از هم پاشید و به احزاب متعدد تقسیم گردیدند. متعاقب آن، مداخلهٔ پاکستان تحت حمایت امپریالیسم آمریکا و متحدانش گسترش یافت. پاکستان احزاب جهادی را به طور کامل تحت نظارت خود قرار داد و حتی در جلسات با سوسیال‌امپریالیزم نیز دولت پاکستان به نمایندگی احزاب جهادی شرکت می‌کرد.

بعد از بیرون شدن نیروهای نظامی سوسیال امپریالیزم در 26 دلو 1368 خورشیدی نیروهای نظامی پاکستان همراه احزاب جهادی در مشرقی، بالای دولت دست نشاندۀ حمله نمودند، گرچه در ابتدا توانستند قسمت‌های از شهر جلال آباد را تصرف نمایند، اما به شدت شکست خوردند و دوباره به پاکستان فرار نمودند.

پس از پیروزی مجاهدین، دولت پاکستان می‌خواست کنترل کامل افغانستان را در دست داشته باشد و احزاب جهادی مطابق دستورهای آن عمل کنند. اما این خیال به واقعیت نپیوست و به تدریج کشمکش میان دولت افغانستان و پاکستان آغاز شد و شدت گرفت. در این میان، دولت پاکستان با حمایت امپریالیزم آمریکا، طلبه‌های افغانستانی را که در مدارس دینی پاکستان آموزش و تعلیم دیده بودند، تحت رهبری ملا عمر به افغانستان فرستاد. این نیروها که بعدها به نام طالبان شناخته شدند، با حمایت پاکستان توانستند بر افغانستان مسلط شوند. در این دوره (دور اول حکومت طالبان)، پاکستان نفوذ و تسلط کامل بر طالبان داشت و این گروه از سوی امپریالیزم آمریکا و متحدان آن نیز مورد حمایت قرار می‌گرفت.

زمانی که سوسیال امپریالیزم فرو ریخت، جورج بوش حکومت صد ساله خود را در جهان اعلان نمود. در این زمان، امپریالیزم ایالات متحده آمریکا نه‌تنها به اروپای شرقی نفوذ کرد و در حوزهٔ نفوذ اتحاد جماهیر شوروی مداخله نمود، بلکه در صدد برآمد تا نقشۀ خاورمیانه را نیز تغییر دهد.  به همین منظور برج‌های دو قلو و اسامه بن لادن را بهانه قرار داد و به افغانستان تجاوز نظامی نمود و آن را به اشغال خود در آورد. بعد عراق را اشغال نمود و بعد لیبی را از هم فروپاشاند و به تعقیب آن به سوریه حمله نمود. طالبان دوباره به پاکستان پناه بردند. بعد از بیست سال اشغال افغانستان، امپریالیزم امریکا متوجه آن شد که اگر کدام حیله و نیرنگی را بکار نبرد با بی آبرویی از افغانستان فرار خواهند نمود.

بناءً تصمیم بر آن گرفت تا دولت را دوباره به طالبان بسپارد. در این زمان پاکستان نتوانست به عنوان نمایندۀ طالبان در جلسه شرکت نماید، بلکه خود طالبان در جلسه شرکت نمودند و بعد از چند دور مذاکرات با یک معاملۀ پنهانی دولت امریکا با طالبان، طرفین آماده امضاء “توافق‌نامه صلح” گردیدند. بالاخره این توافق‌نامه به تاریخ 10 حوت 1398 خورشیدی (29 فبروری 2020 میلادی) به امضاء رسید. در نشست دوحه، طالبان “توافق‌نامه امنیتی” و “توافق‌نامه استراتیژی” و هم چنین اعلامیه مشترکی که بین وزارت دفاع امریکا و دولت جمهوری اسلامی بسته شده بود را با سکوت پذیرفتند.

در “توافق‌نامه امنیتی” و اعلامیه مشترک قید گردیده که ایالات متحده امریکا متعهد است که سالانه مبلغ پنج میلیار دالر به جمهوری اسلامی تا سال 2024 میلادی بپردازد. در این اعلامیه قید گردید که این مبلغ تا سال 2034 نیز قابل تمدید است. طالبان خوب می‌دانستند که به مبلغ پنج میلیار دالر امریکا ضرورت دارند، و نخواستند که این لقمه چرب را از دست بدهند، بناءً تمام شروط امپریالیزم امریکا را با قید این نکته که نیروهای نظامی امریکا ومتحدان آن باید از کشور خارج شوند، پذیرفتند.

در “توافق‌نامه صلح میان طالبان و امریکایی‌ها” صریحاً بیان گردیده که امریکایی‌ها حق نظارت از تطبیق “توافق‌نامه صلح میان طالبان و امریکا” را در مناطق تحت کنترول طالبان دارد. با این توافق‌نامه امپریالیزم امریکا حاضر گردید که دولت افغانستان را با حضور نیروهای نظامی خود به طالبان تسلیم نماید. گرچه شکل دولت تغییر نمود، اما ماهیت آن به حالت مستعمراتی ـ نیمه فئودالی باقی ماند.

امارت اسلامی افغانستان اکثریت نیروها و سازمان‌های بنیادگرا به شمول تحریک طالبان پاکستان (T.T.P.) را در داخل افغانستان اجازه فعالیت داد. این کار توسط امپریالیزم امریکا برنامه ریزی شده تا رقبای خود را از این طریق زیر فشار قرار دهد. در این زمان دولت پاکستان به رهبری عمران خان با افغانستان مراودات دوستی را بر قرار کرد و تلاش نمود که با میان‌جی‌گری طالبان افغانستانی، با (T.T.P.) وارد مذاکرات شود، اما کودتای نظامیان پاکستان این فرصت را  از وی گرفتند و نواز شریف را به قدرت رساندند. دولت پاکستان فکر می‌کرد که چون طالبان دست‌پروردۀ شان است باید طبق دستورات شان عمل نمایند، اما این تفکر نتیجه معکوس داد. طالبان که متکی به امپریالیزم امریکا بود نخواست که پول‌های باد آورده را از دست دهد، به احکام دولت پاکستان لبیک نگفتند و مناسبات شان آهسته آهسته به تیرگی کشید. پاکستان از سال 1354 خورشیدی (1975 میلادی) به این سو همیشه در مسایل افغانستان مداخله داشته و هنوز هم خواهان آنست که طالبان مانند دور اول گوش به فرمان شان باشند. امارت اسلامی افغانستان که رژیم دست نشاندۀ امپریالیزم امریکا است، دیگر نمی‌خواهد که از دستورات پاکستان اطاعت نماید. وقتی که این خواست بر آورده نشد، دولت پاکستان (T.T.P) را بهانه قرار داد و از دولت افغانستان خواست که (T.T.P.) را به ایشان تسلیم نماید، اما طالبان حاضر به چنین کاری نشدند و هرگز چنین نخواهند کرد. زمانی‌که این خواست از طرف طالبان رد گردید، دولت پاکستان به افغانستان حمله  نظامی کرد و بعضی نقاط را بمباران نمود.

طیارات پاکستان به اجازه امپریالیزم امریکا در فضای افغانستان گشت زنی می‌نماید. اگر این اجازه را از امپریالیزم امریکا نمی‌گرفت حتی یک نقطه از افغانستان را بمب باران نمی‌توانست بکند، زیرا فضای افغانستان در اشغال امپریالیزم امریکا قرار دارد. در جنگ کنونی، امپریالیزم امریکا به هیچ عنوان خواهان سرنگونی طالبان نیست، بلکه هدف امپریالیزم امریکا دامن زدن به تنش در مطقه بود. همین تنش در منطقه زمینه مساعدی را برای امپریالیزم امریکا آماده ساخت تا به ایران حمله نماید. امارت اسلامی افغانستان برای پاسخ به حملات هوایی دولت پاکستان دست به یک تهاجم وسیع زد و از چند ولایت بالای پوسته‌های نظامی دولت پاکستان حمله نمود. بعد از حمله طالبان بالای پوسته های نظامی پاکستان، جنگ بین دولت پاکستان و امارت اسلامی طالبان شروع گردید، که تا کنون ادامه دارد.

دولت پاکستان برای تحمیق توده‌های ستم‌دیدۀ پاکستان می‌گوید که ما علیه “تروریزم” می‌جنگیم، در حالی که دولت پاکستان در طول تاریخ خود گروه های تروریستی را در دامن خود پرورش داده است. زیرا دولت پاکستان یگانه دولتی در جهان است که بنام اسلام تبارز نموده است. او هرگز نمی‌تواند این نام را از خود دور نماید، با دور نمودن این نام دیگر پاکستانی باقی نخواهد ماند.

امروز در سراسر پاکستان مدارس دینی که فقط به بنیادگرایی دامن می‌زند، رشد و گسترش یافته است. احزاب جهادی در دامن پاکستان پرورش یافته است و به همین ترتیب طلبان. امروز ده‌ها و صدها هزار طلبه در مدارس دینی پاکستان مصروف فرا گرفتن بنیادگرایی هستند. امروز چیزی که پاکستان در طول عمر خود کاشته، دَرَو می‌نماید.

از سوی دیگر طالبان تلاش دارند تا توده‌های زحمتکش را تحمیق نمایند و به ایشان اطمینان دهند كه به خاطر “دفاع از وطن” و به خاطر آزادي و دين و فرهنگ مردم و به خاطر رهايي ملت از ظلم دولت پاکستان مي جنگند، ولي آن‌ها در عمل خود در پي شديدترين نوع ظلم و استثمار توده‌ها هستند و دشمن جنبش انقلابي كارگران و دهقانان اند.

طالبان خوب می‌دانند که امروز زنان کشور به شدیدترین وجه زیر ستم قرار دارند و از تمامی حقوق خود محروم گردیده اند. طالبان در قسمت زنان واقعاً که آپارتاید جنسیتی را عملی کرده اند. اين جنگ از لحاظ پول و تسليحات از طرف کشورهای استعماری تقويت مي‌شود و در خدمت منافع استعماری قرار داشته و براي تحكيم قدرت استعماري و حفظ منافع هريك ازجناح هاي امپرياليستي و وابستگان بومي آن‌هاست.

طالبان مي خواهند تا مناسبات فرسوده موجود در كشور را بر سر پا نگهدارند و دراين راستا از كهنه ترين و استعماري ترين فرهنگ و ايدئولوژي استفاده مي‌كنند تا ذهنيت توده‌هاي زحمت‌كش افغانستان را مغشوش نمايند و زحمت‌كشان را از فهم و درك ايدئولوژي مترقي و انقلابي دور نگهدارند تا جنگ كنوني را كه توسط دو دولت خائن و ارتجاعي به راه افتاده، هدايت و رهبري نموده، و به پيش برند.

ارتش دو کشور که از توده‌های محروم تشکیل گردیده و تفنگ به دست گرفته‌اند، به نفع دو دولت ارتجاعی می‌جنگند و به‌خاطر امیال شوم و خائنانهٔ آنان یک‌دیگر را می‌کشند، در حالی‌که در این جنگ هیچ منفعت طبقاتی و ملی ندارند. اما مرتجعین و جنایت‌کاران با استفاده از عقب‌ماندگی اقتصادی و در نتیجه عقب‌ماندگی فرهنگی و سیاسی توده‌ها، تضاد میان دولت‌های ارتجاعی پاکستان و افغانستان را پرده‌پوشی کرده و یکی به نام دفاع از وطن و دیگری به نام مبارزه با تروریزم، توده‌ها را اغفال می‌کنند و منافع توده‌ها را برای رسیدن به مقاصد شوم خود قربانی می‌نمایند.

مرتجعین با شعارهای کاذبانه و عوام‌فریبانه و با اعمال رهبری خود در جنگِ کنونی می‌کوشند تضاد میان خود را به نام «دفاع از میهن» و «مبارزه با تروریزم» جلوه دهند. در چنین وضعیتی، تضاد عمده در پاکستان ـ یعنی تضاد میان پرولتاریا و دیگر زحمت‌کشان با طبقهٔ حاکم ـ به دست فراموشی سپرده می‌شود؛ و به همین ترتیب، تضاد عمده در افغانستان ـ یعنی تضاد میان خلق‌های افغانستان از یک‌سو و طالبان و حامیان امپریالیست آنان از سوی دیگر ـ نیز به دست فراموشی سپرده می‌شود.

این جنگ یک جنگ ارتجاعی و خانمان سوز است که جز ویرانی و به فقر و فاقه کشیدن توده‌های زحمت‌کش هر دو كشور چيز ديگري حاصل ندارد و هيچ نويدي براي فرداي زنان و بقیه توده‌های زحمت‌كش افغانستان و پاکستان ندارد، باعث ويراني و آوارگي تعداد زيادي از مردم هر دو کشور گرديده است .

اين دو دولت هيچ يك از لحاظ ارتجاعی، درنده خوئي و قساوت بي پايان خود از ديگري در جنگ دست كمي نداشته و ندارند، ولي براي اغفال و فريب توده‌ها و منحرف نمودن، توجه آنان را از يگانه جنگ واقعا ملي و آزاديخش يعني جنگ انقلابي خلق كه هم بر ضد امپرياليست‌ها و هم بر ضد فيوداليزم و بورژوازي كمپرادور هر دو کشور باشد، به عبارت پردازي‌هاي كاذبانه‌اي در باره وطن پرستي و دفاع از دين و وطن و مبارزه علیه تروریزم مي كوشند، جنگ ارتجاعي بين خود را هر یک از طرفین درست، اصولی و مقدس جلوه‌گر نمايند و هم زحمت‌كشان را مطمئن سازند كه هدف مساعي آن‌ها پيروزي بر حريف به خاطر تصرف قدرت براي طبقه خاصي نبوده بلكه رهايي ملت از چنگال اهريمن مي‌باشد. اعم از اين كه عاقبت این جنگ هرچه باشد اينان در عمل تمام مساعي خود را در اين كشورها صرف پشتيباني از برقراري يك رژيم ارتجاعي بنیاد گرا، عليه انقلاب مي نمايند.

هرگاه در ظرف پنج دههٔ گذشته به افغانستان نظر افکنیم، به‌خوبی دیده می‌شود که در طول این پنج دهه هیچ تغییر اساسی در زیربنای مملکت و روابط تولید آن به‌وجود نیامده است و شیوهٔ تولید نیمه‌فئودالی همچنان به‌عنوان شیوهٔ تولید مسلط در جامعه باقی مانده است؛ در حالی‌که شیوهٔ تولید سرمایه‌داری هنوز شیوهٔ تولید غیرمسلط را تشکیل می‌دهد. و افغانستان کماکان حالت نیمه فئودالی ـ مستعمراتی خود را حفظ نموده است.

در تركيب زمين‌داري و قشربندي اجتماعي دهات تغييرات اساسي صورت نگرفته است و دهقانان هم‌چنان با مشكلات و مسايل ارضي مواجه مي‌باشند و تضاد میان کار جمعی و تملک خصوصی تضاد اساسي جامعه ما را تشكيل مي‌دهد. که راه‌حل آن تنها با انقلاب دموکراتیک نوین، انقلاب ارضی و تصاحب زمین توسط خود دهقانان به‌دست می‌آید.

ما معتقدیم که دهقانان هرگز با گرفتن زمین مخالف نیستند، بلکه همواره خواهان داشتن قطعه‌ای از زمین هستند. با این حال، تحولات اجتماعی و تغییرات شیوه‌های مالکیت با فرامین و دستورات انجام نمی‌گیرد؛ بلکه از بطن حرکت جامعه و از تکامل نیروهای مولده نتیجه می‌شود.

انقلابيون در رسانيدن ايده‌هاي انقلابي به توده‌ها و هم‌وار ساختن راه دشوار انقلاب نقش بسزايي دارند. انقلابيون بايد اين مطلب را با پشتكار و سخت كوشي به توده‌هاي زحمت‌کش توضيح دهند كه جنگ فعلي در راه رهايي شان نبوده، بلکه جنگ بين دو دولت ارتجاعی است كه هیچ ربطي به منافع توده‌ها ندارد. توده‌هاي زحمت‌كش فقط وقتي به منافع طبقاتي خود دست مي‌يابند كه تفنگ را بدوش گرفته تحت رهبری پرولتاریا و حزب پیش‌آهنگش از طریق جنگ خلق بر دولت ارتجاعی طالبان و حامیان امپریالیست شان غلبه نموده و شکست شان دهند.

وظيفه ما و تمامی نیروهای انقلابی هر دو کشور است كه با شناخت از خصلت جنگ فعلي، ماهيت آن‌را به توده ها افشاء نموده، و تلاش نموده تا جنگ ارتجاعی کنونی را به جنگ داخلی انقلابی تبدیل نماییم و براي هدايت تدارک و رهبري در راه جنگ ملي و آزاديبخش گام برداریم.

در عصر امپریالیزم، تنها پرولتاریا و حزب پیشاهنگ آن می‌توانند تا پایان مصمم و انقلابی باقی بمانند. دهقانان و به‌طور کلی روستاییان به‌تنهایی قادر نیستند در برابر طبقهٔ حاکمه و حامیان امپریالیست آن پایداری کرده و انقلاب را پیش ببرند. پراکندگی سازمانی و اختلافات طبقاتی در میان روستاییان از عوامل مهم شکست آنان بوده است. شکست‌های پی‌درپی نهضت‌های دهقانی نشان می‌دهد که نبود برنامهٔ روشن، وحدت تاکتیکی، اشتراک منافع طبقاتی و روابط سازمانی محکم میان افراد دهات، نقش تعیین‌کننده‌ای در این ناکامی‌ها داشته است.  

انقلاب‌های قرن نوزدهم و بیستم نشان داده‌اند که دهقانان تنها زمانی می‌توانند در جنگ‌های داخلی به پیروزی دست یابند که به‌عنوان متحد و نیروی کمکی طبقهٔ مترقی، یعنی کارگران، وارد مبارزه شوند و تحت رهبری این طبقه قرار گیرند. همچنین جنگ‌های انقلابی این قرن که به پیروزی انجامید، بار دیگر درستی آموزه‌های مارکسیسم–لنینیسم–مائوئیسم را تأیید کرد؛ اینکه دهقانان تنها تحت رهبری پرولتاریای انقلابی قادرند منافع طبقاتی خود را تأمین کنند. اتحاد این دو طبقه یکی از شرایط اساسی پیروزی نهایی کارگران و دهقانان است و تحکیم آن نقشی تعیین‌کننده در رهایی نهایی توده‌های زحمتکش از چنگال طبقات استثمارگر دارد.

وظیفهٔ انقلابیون و مائوئیست‌ها آن است که با درک واقعیت جنگ، ماهیت طبقاتی آن و دسیسه‌ها و جنایات هر دو دولت ارتجاعی، یعنی دولت‌های افغانستان و پاکستان، را که علیه خلق‌های این دو کشور به راه انداخته‌اند افشا کنند. آنان باید راه انقلابی و رهایی‌بخش را در میان توده‌ها تبلیغ و ترویج نمایند. هدف از این مبارزه آن است که جنگ ارتجاعی موجود به جنگ ملی و انقلابی خلق‌ها علیه امپریالیسم و طبقات حاکم ارتجاعی تبدیل گردد و در خدمت رهایی توده‌ها قرار گیرد.

حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان

18/12/1404 خورشیدی — 9/3/2026 م.

www.cmpa.io || sholajawid@cmpa.io || sholajawid2@hotmail.com

****

  • منبع و مأخذ
  • لنين  – برنامه جنگي انقلاب پرولتاريائي . مجموع آثار منتخب – صفحه (242)
  • لنين – جنگ و انقلاب كليات آثار جلد (24)
  • لنين – وظايف پرولتاريا در انقلاب مجموعه آثار منتخب صفحه (261)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *